جهانپناه بردن با اين جسارت عقوق و كفران نعمت چگونه صورت بندد » مصراع :
« نه روى ستادن است و نه پاى گريز »
لاجرم با جهان ندامت و خذلان از دارالسّلام بغداد به صوب شهر زور كه از ثغور ممالك عراقين شمرده مىشود توجّه فرمود و در آن ولايت عنان به قايد
« وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ »
« 1 » سپرده به فكر و انديشهء روزگار روزى به شب مىرسانيد و در اين باب فكرى صواب به خاطرش نمىرسيد . گاهى عزيمت ديار هند بر مركب تجريد بر صفحهء خاطرش نقش مىبست و گاهى تصرّف قلعهاى از قلاع متين و هواى سركشى بر ساحت ضميرش مىگذشت .
به مرور ايّام وقايع مذكوره در النگ خرقان كه از دار السلطنهء قزوين به جهت ييلاق در آن مقام نزد پادشاه جهان اقامت فرموده بودند ، به مسامع عزّت و جلال رسيده ، لا محاله خاطر حميّت مآثر [ 240 ب ] به فروماندگى احوال و تردّد حال ملازمان القاصى رقّت فرموده عرق اخوّت و كرم ذاتى پادشاهى به حركت آمده ، عصيان و عقوق وى كان لم يكن انگاشت ، بيت :
من بد كنم و تو بد مكافات دهى * پس فرق ميان من و تو چيست ؟ بگو
آنگاه از روى عاطفت و ترحّم قدوة السادات و النقباء ، امير عبد العظيم با بلكانى ، خادم آستانه رضيّهء رضويّه را با نوازشات و تفقّدات بيكرانه به خدمت وى ارسال فرمود و در تشريف قدوم ميمنت لزوم مبالغهء بسيار نموده ، دقيقهاى از حميّت و مروّت فرق نگذاشت .
چون خدمت سيّد النقباء به خدمت نواب القاص ميرزا تشريف برده تفقّدات خسروانه و نوازشات بيكرانه بر وى عرض نمود ، آن جناب را خجالت و شرمسارى به مرتبهاى عارض گرديد كه سياست و غضب را بر آن نوازشات ترجيح مىداد ، چه ، بزرگان گفتهاند كه ، مصراع :
« اگر گناه ببخشند ، شرمسارى هست »
لهذا از غايت خجالت و انفعال نتوانست كه به ملازمت درگاه عرش اشتباه ميل نمايد و همچنان در نواحى شهر زور با ملازمان و فدويان خاصّه توقّف نموده مترصد لطيفهء غيبى بود ، تا آنكه سلطان روم بعد از مراجعت فرستاده ، بر عدم انقياد فرمان و توقيف وى در سرحد ممالك عراقين مطّلع گرديده بيشتر از پيشتر توهّم به خاطر راه داده ، سردارى صاحب مكنت با سپاهى بىحدّ تعيين فرمود كه به جانب مقرّ نوّاب القاصى توجّه نموده
هامش
( 1 ) - طلاق : 3 .