تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
امّا پس از خروج صدر الدّين خان از آن ولايت اقتدار و پندار وى تضاعف پذيرفته مست مى غرور به ولايت استرآباد درآمده بر مسند دارائى متمكّن گرديد سرانجام مهام ملكى و مالى آن ولايت به اين لوانيد و اوباش تفويض فرموده به تمهيد بساط عيش و سرور پرداخت و همگى اوقات صرف مى و شاهد نموده چون حباب ساعتى ساغر از مى برنمىداشت و چون غنج و دلال لحظه‌اى از مؤانست نوش لبان شيرين مقال رايت مهاجرت نمىافراخت ، و اركان دولت بىمدارش به مضمون « الناس على دين ملوكهم » همواره در قيام به اقدام فواحش و منهيات به وى اقتدا نموده از حراست مملكت و حفظ دولت غافل و ذاهل مىغنودند و همواره صبوح به غبوق و غبوق به صبوح متّصل داشته و آيت عشرت به سراپردهء ناهيد مىرسانيد ، نظم :
ايالت نه بازى و مى خوردن است * مقاسات رنج و تعب بردن است
چو خسرو كند ميل مستى و خواب * شود بىگمان كار ملكش خراب [ 216 ب ]
منقول است كه در آن ايّام كه آن خواجهء ذوى الاحترام در ولايت استرآباد فرمانفرما گرديد به دستور معهود شبى از شبها عيش و سرور با باريافتگان ساحت حضور بساط انبساط گسترده به تجرّع اقداح راح و استماع نواى بربط و مزمار خوشوقت مىزيست . و چون از تصاعد بخار و حار مزاج دماغش از حدّ اعتدال تجاوز نموده و جوهر عقلش را ثقل بخار متواتر از ادراك محسوسات معطّل گردانيد به اظهار مخزونات خاطر فاتر مبادرت نموده و نخست بلاد و امصار عراق و خراسان و دار المرز و طبرستان را به حريفان محال‌انديش ، يعنى اعيان حضرتش قسمت نموده ، هر شهرى به يكى از نزديكان خود نامزد فرمود . و آن ملازم ريش گاو در برابر او سجده نموده زبان به دعا و ستايش مىگشود . و عجب آنكه در آن شب بواسطهء اختلاف تفويض ولايات و قرب و منزلت و اعطاى مرتبت ميان ملازمان تبعهء ضالّه‌اش كارزار منازعه و قيل و قال به محاربه و جدال منجر گشت و فتنه و آشوبى عظيم به وقوع انجاميد . القصّه ، صيت غفلت و دوام معاشرت خواجه و ملازمان در اطراف و اكناف ساير و داير گشته بعضى از مردمان كارآگاه و احبّاى دولت نصرت انتباه از ولايت استرآباد نزد صدر الدّين خان رفته كيفيّت غفلت آن جماعت به وى رسانيدند و مرغبات در توجه بدان صوب تقرير نمودند . صدر الدّين خان نيز چون از شمامهء مقالاتشان رايحهء صدق استشمام نمود با فوجى از دليران كارديده و مبارزان به كارزار رسيده ، صبحى كه عبارت از فاتحهء اقبالش بود ، نظم :
چه خوش بادى است باد صبحگاهى * كزو در جنبش آيد مرغ و ماهى