تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
عظام چون حسين خان شاملو و منتش سلطان شيخ‌لر از استاجلو و امير بك روملو به تسخير غرجستان كه امير شاه محمّد سيف الملوك بر آن ولايت استيلا يافته بود ، مأمور گرديدند كه بدان ولايت رفته شاه محمّد سيف الملوك را به چنگ آورند و متمرّدان آن حدود را گوشمالى به واجبى داده ساحت آن مملكت از خار وجود معاندان دين و دولت پردازند . و پس از ارسال نوّاب شاهزادگى به مرو و نواحى امراى عظام به غرجستان ، پادشاه كامران به عزم زيارت امام ثامن علىّ بن موسى الرضا « 1 » ، عليه التّحيّة و الثناء ، از هرات به طرف مشهد اقدس و تربت مقدّس آن حضرت توجّه فرموده بعد از اداى مراسم زيارت و استدعاى كرايم مسئلت و ايصال نذورات و صدقات به سدنهء آن عتبهء كعبه مرتبه به هرات معاودت نمودند . و در عرض توجّه رايات جلال به مشهد مقدّس و مراجعت به دار السّلطنهء هرات نوّاب شاهزادگى القاص ميرزا و امراى مأمورهء فتح الكاى رجوع نموده مقضى المرام به درگاه عرش اشتباه مراجعت نمودند ؛ چه ، حاكم مرو كه از قبل عبيد خان به حكومت اشتغال داشت قبل از وصول موكب شاهزادگى به ظاهر مرو طاقت مقاومت و حفظ بلده از خويش مسلوب يافته فرار بر قرار اختيار نموده ، شاهزادهء عالميان شهر را تصرّف نموده حاكمى صاحب بسالت و بصيرت در آن بلده نصب فرموده به درگاه جهان‌پناه معاودت نمود . [ 185 ب ] و امراى نامدار نيز چون به غرجستان داخل گشته ، شاه محمّد سيف الملوك از مقاتله و محاربه اعراض نموده به اقصاى ولايت غرجستان و عقبات سخت آن كوهستان پناه برده ، حيات بر حكومت اختيار فرمود . امراى نامدار نيز بعد از فرار وى و يأس از تصرّف و اخذ وى ، حاكمى صاحب وجود در آن ولايت نصب فرمودند و بر هر قصبه والى [ ى ] قرار گرفت . پس مراجعت نموده به تقبيل قوايم سرير عرش نظير استسعاد يافتند . آنگاه رايات نصرت آيات به عزم يورش قبة الاسلام بلخ از هرات بيرون شدند و در النگ پشين سرادقات عزّت و اقبال قرين سپهر برين گردانيد و فرامين لازم الاطاعة جهت احضار عساكر متفرقه ارسال داشته ، قريب به چهل روز در انتظار اجتماع سپاه در النگ پشين توقّف بوقوع انجاميد . در خلال اين احوال از حكّام عراق و آذربايجان سفيران متعاقب رسيده خبر توجه سلطان سليمان داراى روم و آمدن الامه تكلو به منقلاى بر سر بدليس و عماريّه و قتل شرف خان حاكم آنجا ، و بعد از فتح عماريّه و بدليس به . دار السّلطنهء تبريز آمدن ، جمله به مسامع جاه و جلال رسانيدند . لا جرم به مضمون
هامش
( 1 ) ف : موسى الكاظم .