موجود نبود ، عبيد خان به دستور سابق سالك سبيل عليل جور و طغيان گشته در شهور ثمان و ثلثين و تسعمائه [ 938 ه / 1531 م ] از آب جيحون عبور نموده ابواب محن و فتن بر روى روزگار خراسانيان مفتوح گردانيد و بعد از قتل بسيارى از عجزه و مساكين رعايا و نهب و غارت اموال مسلمانان به ظاهر بلدهء هرات خيام سكون و ثبات مرفوع گردانيد و نخست بر سنّت يزيد پليد ، عليهاللعنه ، آب از محصوران بازگرفت و محافظان علاظ و شداد بر طرق و شوارع بازداشت [ 183 ب ] تا از جنس مأكولات نيز كسى به درون شهر چيزى نتوانند برد . و در اين باب مبالغه و تأكيد به حدّى رسانيد كه بسيارى از ملازمانش را به واسطهء غفلت به قتل آورد .
و چون مدتى مديد حال بر اين منوال منقضى گرديد تنقيص عسرت محصوران به مرتبهاى رسيد كه تخم سست و چرم مستعمل به طوع و رغبت ميل مىنمودند و از اغذيهء لطيفه مىشمردند ، و بعضى سپاهيان مفلس ستوران خويش را رگ گشوده از خون اسبان تغذّى مىنمودند . و اگر احيانا از جنس حبوب به هم رسيدى ، يك من كه سيصد و شصت مثقال بود ، به ششصد دينار تبريزى ميانهء اغنيا و توانگران بيع و شرى مىرفت .
عليق اسبان اعمده و ستون منازل را به هيئت پر كاه تراشيده در آب خيسانيده در عوض كاه به ستوران مىدادند .
غازى خان از مشاهدهء اين حال پريشان خاطر و مستأصل گشته چارهء كار در آن ديد كه كسانى را كه بىمؤنت باشند و در قلعهدارى به وجود ايشان احتياجى نباشد ، با عيال و اطفال از شهر اخراج نمايند و كسان به جهت اين امر تعيين نموده به دفعات رجالهء شهر را عارى از جهات بيرون مىفرستادند ؛ به حدّى كه سواى غازيان و شيعيان و تبرّائيان كسى در درون شهر نماند . و با وجود اين حال از رياضت و عدم استطاعت بسيارى از قزلباش گريخته به اردوى مخالفان مىپيوستند .
و عبيد خان به مصلحت آنكه غازيان از شهر بيرون آمده ، معاون قزلباش كم گردد و به حسب ظاهر هريك از ايشان به اردوى اوزبك مىرفتند نوازش نموده از طعام سير مىنمودند و بعد از حالت منع به معتمدان سپرده در حفظ ايشان مبالغه مىفرمودند و در خفيه كارشان به اتمام مىرسانيدند .
امّا غازى خان چون ملاحظه نمود كه بسيارى از قزلباش بواسطهء رياضت و عسرت ترك عيال و اطفال و مذهب كرده فرار مىنمايند ، حكم فرمود كه غازيان در منازل مردمى كه ترك خانه داده بيرون رفتهاند ، به تفحّص اموال و مأكولات مخزونه و غير مخزونه پرداخته از اسباب ظاهرى و مخفى آنچه يابند بديشان متعلّق باشد [ 184 الف ] و بازخواستى نيز نبوده باشد ، مصرع :
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 417
مساهمون: ميرزا بيگ جنابدى
ص٤١٧