صبح كه بر حاشيهء اين چمن * زد عَلَم نور فشان نسترن
اعنى صباح روز چهار شنبه پنجم رجب سنهء اثنين و ثلثين و تسعمائه [ 932 ه / 1525 م ] كه خواجه از خواب مستى شبانه به حالت يقظ و انتباه آمد در پيشگاه محفل خويش انواع گلهاى رنگارنگ در غايت لطافت و طراوت مشاهده نموده هواى صبوح و تقويت قوا و روح از خاطر عشرتمآثرش سر زده به احضار اصحاب صحبت كسان به هر محل ارسال داشت غافل از آنكه ساقى قضا و قدر ساعتى ديگر به پيمودن جرعهء فنا او را در خواب راحت خواهد ساخت و ناقل تقدير از اين گلشن تعسّرپذير بساط حضورش برچيده در فضاى عالم عقبى منزل عشرتش خواهد پرداخت .
امّا در حالت تمهيد تهيّهء اسباب و جمع نمودن اصحاب به وضوح پيوست كه متابعان يار احمد خليفه با گروهى انبوه كه مجموع از جام كينهء ديرينهء [ 161 الف ] خواجه سرگردان بودند بر درب باغ شهر اجتماع نمودهاند و همگى مسلّح و مكمّل از پى قتل خواجه كمر عداوت بستهاند . جناب سيف الانامى خواجه مظفّر بتكچى پس از استماع اين مقدّمه از مجلس وى برخاسته به عزم آنكه شايد آن مفسدان را از اين حركت مذموم متقاعد گرداند و به زلال نصايح و ملاحظهء عاقبت امور نيران غضب آن طايفه انطفاء دهد ، بدين عزيمت متوجّه درب باغ شهر گرديد و يار احمد خليفه را ملاقات نموده هر چند در انطفاى اشتعال نيران غضب آن جماعت كه سر به كرهء اثير رسانيده بود سعى موفور به ظهور رسانيده فايدهاى بر آن مترتّب نگرديد ، لا علاج ساكت گشته در زاويهء غيرت روزگار مقام گرفت و آن جماعت به جانب منزل خواجه توجّه نموده اطراف منازل او را مركزوار احاطه نمودند و در ساعت طريق خروج و دخول بر متردّدين مسدود ساخته به كسر باب و صعود بر جدار پرداختند .
چون بر خواجه واضح شد كه اجتماع اين طايفه نه از پى تخويف و توهيم است بلكه جملگى چون سباع ضارّه در مقام انتقام و تخريب مخزن نقد حيات بازو « 1 » چست كرده دست گشادهاند يكى « 2 » از نزديكان خود را فرمود كه بر بام صعود نموده به آواز بلند مسموع ايشان گردانيد كه ترك اين جدال و لجاج نمايند كه تا آنچه از مواجب و طلب شما باقيست بلا قصور و انكسار نقد تسليم
هامش
( 1 ) ف : بارز .
( 2 ) ف : كى .