اقتدارش قرين اوج گردانيد .
خواجه جلال الدّين محمّد كه ظاهر حالش به حليهء فراست و كاردانى و زيور كياست و فضايل نفسانى مزيّن و محلّى بود به دستور ميرزا شاه حسين با دلى قوى و رأى صواب و فكر صحيح به نظام مهمام فرق أنام پرداخته در تشييد [ 152 الف ] مبانى دولت و تأكيد قواعد امور سلطنت غايت بذل و جهد مسلوك مىداشت ، امّا مآل حال مهتر شاهقلى به آن منجر گرديد كه بعد از آن جسارت و بىفكرى به جانب آذربيجان و ديار بكر گريخت و چون استماع نمود كه به فرمان داراى گيتىستان قريب به هزار سوار در جستجوى وى غايت اجتهاد مبذول مىدارند در آن ديار مجال اقامت محال ديده از غايت رعب و هراس طريق صواب بر وى مشتبه مانده سراسيمه بر جناح استعجال به صوب شيروان شتافت . بعد از وصول به خدمت شيروان شاه از ملازمان آن آستان التماس نمود كه او را در ظلّ مرحمت خود پناه دهد و قاصدى به درگاه گيتى پناه ارسال داشته استدعاى تجاوز خطاى وى نمايد . شيخ شاه در جواب مطلب وى به بيان دلنشين فرمود : « اى بىفكر بىمدار ! جريمهء تو از آن اعظم است كه مرتكب استشفاع آن توان گرديد و گناه تو از آن اقوى است كه از انتقام آن توان گذشت ، امّا آنچه به احوال تو أنسب مىنمايد آن است كه تو را نزد پادشاه جمجاه فرستاده معروض دارم كه اگر چه گناهى جسيم و كارى وخيم از اين بىعاقبت لئيم به عمل آمده امّا از روى شرارت شراب و عدم اختيار مست در آن باب به قدر وسع التماس عفو نمايم ، شايد كه سحاب مرحمت پادشاهى نايرهء غضب سعير لهب را انطفا داده به مقتضاى كلام معجز نظام
وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ
« 1 » عمل نموده از سر جريمهء عظيم تو بگذرد و بارى ديگر ملحوظ نظر اعتبار گردى » . و بر طبق اين اراده مهتر شاهقلى را مصحوب يكى از ملازمان به درگاه عرش اشتباه فرستاده شفاعت وى معروض داشت . پادشاه معدلتقرين بر زبان الهام بيان بگذرانيد كه : « هيهات ! هيهات ، سر ناسزايان برافراشتن شيوهء اولو الالباب نيست و از ايشان اميد بهى داشتن از طور پادشاهان نى » .
پس به مقتضاى عدالت و موافقت سنّت سنيّهء شريعت آن بىعاقبت را به
هامش
( 1 ) آل عمران : 134 .