صلاح طبع چو سوى فساد روى نهاد * بماند محو در او فهم بوعلى قانون
چون مدّتى بدين وتيره اوقات خجسته ساعات مصروف گشت در شب دوشنبه نوزدهم رجب سنهء ثلثين و تسعمائه [ 930 ه / 1523 م ] در وقتى كه موكب جاه و جلال از دار الارشاد اردبيل به عزم ييلاق اوجان به خروج مبادرت فرمود مرض تضاعف پذيرفته بود به درجهء اشتداد رسيد . بالاخره در عقبهء صاين ( 113 ) پادشاه گردون احتشام به اجابت
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
« 1 » به نعيم روح و ريحان رسيد و به اطاعت
ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً
« 2 » در زمره ارباب فلاح و مغفرت داخل گرديد . فزع اكبر و غلغلهء آشوب محشر از وقوع اين واقعهء هايله مسموع ساكنان عالم بالا گرديد . شجر و حجر و جنّ و انس چون سحاب متقاطر [ 153 ب ] قطرات عبرات از ديدگان بباريدند و پرده نشينان تتق جلال و مقرّبان عتبهء عزّت و اقبال و ايستادگان درگاه فلك اشتباه و منتسبان آن سلسلهء سپهر بارگاه قاطبة حيرت زده چون مردمان ديده و اختران سرگشته در سياهى و كبودى جاى گرفتند . امراى نامدار و جمهور عساكر فلك اقتدار تاجهاى وهاج از دستارهاى وساج معرّا و مبرّا گردانيده غلغله و فغان وا ويلاه وا مصيبتاه به فلك كيوان رسانيدند . كوس شاهى و ولولهء نوبت ظلّ اللهى ، كه هر شام و سحر صيت شوكت و آوازهء مهابت عتبهء خلافت در فضاى كون و مكان منتشر مىساخت ، پوست بر تن شكافته از حيرت أبكم گرديد . رايت نصرت آيت كه در چمن اقبال سرو مثال سرافرازى مىنمود از صرصر خزان اين واقعه چون نخل يابس برهنه و عريان پاى در گل ماند . تيغ بىدريغ كه از آثار لمعاتش ظلمت وجود مخالفان نابود بودى در تنگناى غلاف سر تا قدم سياهپوش گشت . كمان فتّان كه به سان غمزهء خوبان زمان غمزده در خاك و خون افكندى مانند پيران مصيبت زده در اين قضيّه پشتش دو تا گرديد .
القصّه چند روز قاعدهء مصيبت عالمسوز بدين وتيره منعقد بوده هيچكس سواى شغل ماتم به كار ديگر نمىپرداخت . بالاخره امراى جهانآراى و سروران صايبتدبير و رأى ، چون ديو سلطان روملو و كپك سلطان استاجلو و غيرهما ، به زلال نصايح مفيده و سخنان پسنديده نواير اندوه و ملال ماتميان و
هامش
( 1 ) فجر : 27 .
( 2 ) فجر : 28 .