و سال به سال باج و خراج حمل خزانهء عامره نموده خود را از كمين بندگان شمارد . » بالاخره عاطفت بيكران شاهى شامل حال او گشته به مضمون آنكه :
چو شدى بر عَدوى خود قادر * عفو كن زانكه بىگنه كس نيست
ور مر او را شفيع كس نبود * ظفر تو شفيع او بس نيست
از سر جريمهء عظيم والى گيلان تجاوز فرمود و فرستادهء او را مشمول عاطفت بىنهايت گردانيده منشور حكومت گيلان فومن به توقيع عاطفت نامتناهى و تشريف گرانمايهء پادشاهى و تاج وهاج ، كه كمر بستگان آستان خلافت از ساير الناس بدان ممتاز بودند ، مصحوب ايلچى [ 70 الف ] ارسال فرموده مرغزار آن مملكت از خار نفاق و عناد پرداخته ، به گلهاى وفاق و و داد آراسته گردانيد .
پس از آن فتح و فيروزى از آن ولايت رايت عزيمت به صوب ولايت طارم عنان به سمند اقبال سپرده در آن زمستان قشلاق هميون در آن موضع ميمون اختيار فرموده در آن مقام نزه بساط عيش و كامرانى بگسترانيد ، و به هنگام آنكه خسرو سپهر چهارم به عزم مرغزار حمل بر مراكب ثوابت و سيّار برآمده بسيط زمين از فرشهاى زمرّدى چون بساط خضرا برآراست و تيرگى ظلّ سبزه از شموع و قناديل ازهار گوناگون چون ظلمت شب ديجور از مصابيح نجوم منوّر ساخت ، شعر :
شد آن زمان كه ز تأثير ابر گوهربار * به جاى برگ برآرد درخت گوهربار
چمن شود ز بنفشه چو كان فيروزه * جهان شود ز رياحين چو تبّت و تاتار
به جاى لاله دمد از زمين عقيق يمن * به جاى ژاله دهد ابر لؤلؤ شهوار
پادشاه نيك خصال از طارم ييلاق سلطانيّه نزول اجلال فرموده در متنزّهات آن مرغزار قبّهء بارگاه به اوج مهر و ماه رسانيد و روزى چند در آن چمن نزه برآسوده گاهى به نشاط شكار و چوگانبازى و قپقاندازى ( 51 ) غلغله در سپهر معلّق انداختى و گاهى بر بساط عدالت به تمشيت داددهى برايا پرداختى .
پس [ از ] روزى چند به عزم ييلاق سريق و تخت سليمان ، رايت عشرت برافروخت و آن چمن خرّم را غيرت انجمن فردوس أعلى گردانيد . در آن