برآورده بلبل ز گُلبُن صفير * سر چشمهء زندگى را مَكير
« 1 »
همه ساحتش گلبن ياسمن * دريده صبا غنچه را پيرهن
تو گويى كه بستان مينوست آن * بر آن قصر خرّم در آن بوستان
چون خاطر خطير هميون پادشاه ربع مسكون از تعمير عمارت و بوستان آن مرقد سپهر آشيان فراغت يافت ، لواى عزيمت به صوب ييلاق سريق و تخت سليمان برافراشت . در آن تابستان در آن ييلاق جنّتنشان گاهى به صيد وحوش و طيور اوقات عزيز مصروف داشتى و احيانا به تجرّع اقداح راح ريحانى از دست نوش لبان سيماندام داد عيش مدام دادى .
پس از آنكه موسم حرارت هوا و اوان زمان گرما بدان منوال طىّ فرمودند و خسرو سپهر چهارم در منزل ميزان به تعديل اوزان ليل و نهار فرمان داده [ 69 الف ] و دم بدم آثار خريف دم سردى هوا آغاز نموده شمال زرافشان طاوسان بستان را به لباس زرّينبالوپر آراسته صرصر خزان حريفان چمن را عريان و بينوا ساخته زبان روزگار بدين مقال بر حسب حال گويا بود كه ، شعر :
نسيم روحپرور را طبيعت از چه شد ديگر * كه دارد چهرهء ايّام را در مهرگان چون زر
شمالى گر به هنگام ربيع آمد مسيحا دم * به معلولان گلشن داده مى از نسخهء ديگر
« 2 »
فراز « 3 » منبر گل خطبهء فصل بهارى را * كجا شد عندليب و از چه آمد زاغ خنياگر
به سامع جاه و جلال رسيد كه صارم كرد جمعى كثير از اكراد دزد فراهم آورده به قطع طريق و نهب اموال هر فريق دست برآورده در سار و قرقان رحل اقامت انداخته طريق آمد و شد بر متردّدين و تجّاران مسدود دارد .
پادشاه رعيّتپرور دفع شرّ آن متهوّر را اهمّ دانسته لواى عزيمت به صوب سار و قرقان برافراشت . از صرصر اين عزيمت ، خرگاه تنگ صارم كرد به خاك ادبار افتاده جز فرار چارهاى ديگر ندانست و در جوف شب ديجور احمال و اثقال به جاى گذاشته به مضمون آنكه :
هامش
( 1 ) ف : آبگير .
( 2 ) ف : داده اكنون نسخهء ديگر .
( 3 ) ف : قرار .