مرغزار جنّتنشان را معدن ياقوت رمّان و لعل بدخشان گردانيدى و گاهى به طعن سنان افعى سنان بر سنگ و خاراى آن كوهستان لاله و ارغوان رويانيدى .
ساعتى به زلال تيغ آبدار اطفاى نايرهء عطش لبتشنگان وادى و كوهسار نمودى و زمانى به خم كمند گور و پلنگ و يوز و آهو را به عقد زوجيّت درآوردى و هنگامى ديگر به صدمهء عمودگران سر و شاخ گوزن درهم شكستى .
چون از صيد سباع و وحوش استيفاى لذّت حاصل نمود امرا و سلاطين و قورچيان و آحاد الناس جنود ظفر ورود - على قدر مراتبهم - به صيد ما بقى وحوش مرخّص گردانيدند . نخست امرا و نوئينان اعظم نيز به جرگه درآمده آنچه در مكنت و توانشان امكانپذير بود به ضرب شمشير و رمى تير و طعن سنان از وحشيان صيد نمودند . بعد از آن رخصت عام از مكمن پادشاهى به ظهور آمده اوساط الناس و عوام ، به چوب و سنگ و ركض و عدو ، آن مقدار از وحشيان به قيد كمند آوردند كه محاسب و هم از تعداد آن به اظهار عجز زبان گشودى ، مثنوى :
درآمد ز وحشى جهانى به جوش * گذشت از ثريّا خروش و حوش
در و دشت پرنيزهوتير بود * كه در پهلوى گور نخجير بود
كمند شكارى كه در كار شد * خرگور را در سر افسار شد
چو نخجير ديد آن چنان صيدگاه * به قصّاب برد از نهيبش پناه
خر وحشى از وحشت آن شكار * شده آرزومند پالان بار
[ 67 ب ]
ز آهو و نخجير و خرگوش و گور * بكشتند چندان در آن دشت دور
كه نتوان حسابش به كلك بيان * نه در گوش گنجد و نه در دهان
ز خون هر طرف رود سيلاب بود * همه دشت دكّان قصّاب بود
در آن روز عشرت افروز ، بيست و شش هزار و هفتصد جانور از وحوش كشته گشته ، متصدّيان امور شكار آن جانوران را بر امراء سلاطين و اشراف و اعيان و خدّام آستان فلك آشيان حسب الفرمودهء لازمالاطاعه تقسيم نمودند و به موجب فرمان واجب الاتباع استادان ماهر و مهندسان قادر رئوس وحشيان جمع آورده منارهء عظيم برافراشتند . الحال آن مناره بر باب اصطبل پادشاه زمان در اصفهان برافراشته است و واردين آن بلده از صيدگاه چنان انديشه نموده بر