خلفاى كرام را به مناصب ارجمند و مراتب بلند فراخور استعداد بلندپايه و بسيار مايه گردانيد و سپاه بيكران در ظلّ رايت سپهر آيت جمع آمده از تلثيم ساحت عرش مساحت شرف ذاتى حاصل نمودند و دفع سلطان مراد بن يعقوب بيگ بن حسن بيگ را ، كه فرمانفرمائى عراق عجم و فارس و كرمان با توابع و مضافات به وى متعلّق مىبود ، بر ذمّهء همّت و الا واجب دانسته از اجلّ مهمّات شمرد ، و بر طبق اين نيّت امراى عظام و سرداران با احترام را طلبيده نقش اين انديشه بر صحايف خواطر ايشان نگاشت و به تقرير دلپذير موافق تقدير قدير بيان فرمود كه :
« اساس اين دولت پايدار موقوف بر انهدام مبانى تسلّط و اقتدار سلطان مراد بن يعقوب است كه خود را وارث مملكت پندارد [ 53 ب ] و از استيصال نهال دولت اميرزاده الوند مستبشر گشته نزاعى كه با وى در خاطر مخمّر داشت همگى مصروف اين دولت روز افزون دارد ، نظم :
چون همسايه باشد به تو در خروش * سرايش بخر يا سرايت فروش
بود در قفا دشمن كينه جوى * به خصمى دگر چون توان كرد روى »
سلاطين عظام و خلفاى كرام همگى از روى صدق و خلوص طويّت زبان به دعا و ثناى پادشاه كامران بر رأى آفتاب انجلا و ضمير مشترى خيالش آفرين خواندند و متفقالكلمه معروض داشتند كه : « آنچه رأى عالمآراى پادشاهى ، كه آيينهء چهرهء مقاصد ماست ، تقاضا كند هرآينه مراد و مطلب ما غير آن نتواند بود ، نظم :
بود رأى ما تابع رأى تو * سر ما كند نازش از پاى تو
ز شه حكم و فرمانپذيرى ز ما * اشارت ز تو ملك گيرى ز ما »
و در آن زمستانى كه پادشاه گردون توان در آن بلدهء طيّبه قشلاق نموده بودند و نقش اين انديشه بر كارگاه خواطر امراى مستشار مىكشيدند ، سلطان مراد بن يعقوب بيگ كه به زبان الهام بيان پادشاه والانژاد به « نامراد » از او تعبير مىرفت ، در ولىجان محلّات كه از مضافات ولايت قم است قشلاق نموده به خيال محال محاربهء پادشاه فريدونفال رايت استقلال مىافراشت و در اواخر قشلاق ، با هفتاد هزار كس مجموع جوشن پوش خنجرگذار به صوب ولايت همدان لواى توجّه برافراشت كه همگى نقش مخالفت پادشاه سپهر مرتبت بر خاطر فاتر مىكشيدند .