صداى كوس و نفير و فغان و نالهء داروگير مبانى قرار حارسان بروج را متزلزل [ 43 الف ] ساخته اضطراب و اختلال تمام به اركان حراست و ثباتشان راه يافته ، ترتيب محافظت از ايشان سلب گرديد و نزديك به آن رسيد كه چون قلعهء باكو ، گلستان نيز مفتوح گردد كه در اين اثنا نقشبندان قضا چند صورت بر صفحهء روزگار نيرنگ كشيدند كه عفو پادشاه دين پناه شامل احوال ايشان شده دفع اميرزاده الوند را پيشنهاد همّت عالىنهمت گردانيد .
از آن جمله يكى آنكه روزى تنها در زير درختى ، كه قريب به حصار بود ، نشسته نقش كيفيّت تسخير قلعه را بر صفحهء خاطر خورشيد مآثر مىكشيد ، ناگاه شخصى از حصار بيرون آمده دست عجز و نياز بر گلوى خود نهاده غايت اضطرار اظهار مىنمود و به زبان حال ادا فرمود : « اگر عساكر منصوره از مقام تنقيص فقراى حصار گذشته عنان مراكب توجّه به صوبى ديگر تابند ، بىشكّ مستلزم تزايد جاه و جلال و بىشبهه موجب ازدياد عمر و اقبال خواهد بود . » نيّر اين مسئلت بر پيشگاه ضمير مهر تنوير پادشاهى پرتو انداخته اهتمامى كه در تضيق حال محصوران داشت از خود سلب فرمود .
ديگر آنكه ، يكى از گوشه نشينان كه به صدق سخن و خلوص عمل اتصاف داشتى در عالم رؤيا مشاهده نمود كه شخصى از محصوران قلعهء گلستان در حين گريه و زارى با او مىگويد : « التماس آنكه به عرض پادشاه سليماننشان رسانى كه بر رأى ملكآراى و ضمير عقدهگشاى پوشيده نخواهد بود كه در آن زمان كه در ارزنجان به طرف شيروان توجّه نموده از آب كر عبور فرموده ، به خاطر عاطر گذرانيدند كه هرگاه ممالك شيروان در قبضهء تصرّف اولياى دولت قاهره درآيد غنچهء آمال اهالى گلستان را به نسايم عواطف بيكران شگفانيده از صرصر خزان قهر در لباس امان داريم . الحال ، مصرع :
« وقت است اگر عنايتى خواهى كرد »
. على الصباح آن شخص به پايهء سرير سلطنت مسير شتافته [ 43 ب ] واقعهء مرتبه را بىچون و چند معروض رأى عالمآراى گردانيد . رايحهء اين واقعه چون به مشام پادشاه عالىمقام وزيدن گرفت فرمود كه : « اين خواب از رؤياى صادقه است ؛ چه بعد از عبور بر آب ارس و كر نذر كرده بودم كه اهالى قلعهء گلستان را مشمول عاطفت و احسان گردانيم هرگاه فتح شيروان به آسانى تيسّر پذيرد .
از آن وقت گوهر اين راز را معدن ضمير به رشتهء بيان نيامده ، الحال به نذر خود