سلطان حسين به رسم رسالت رسيده به وساطت بندگان درگاه به تقبيل بساط خلافت [ 30 ب ] مستسعد گرديد . پس از رفع جبين از خاك سجود اتحاد نامهاى كه آورده بود به ظهور آورد . مضمون آنكه : « اگر ظلال هميون فال بر فرق مخلصان انداخته كلبهء بينوايان را مقرّ حشمت و جلال گردانند هر آيينه بر بنده لازم مىگردد كه كمر عبوديّت بر ميان جان بسته حلقهء انقياد در گوش فرمانبردارى كند و بعد اليوم آنچه لازمهء اخلاص و اختصاص باشد به عمل آورده در باب رعايت جانسپارى و لوازم بندگى دقيقهاى فرونگذارد ، شعر :
بدين سو عنان تابدار شهريار * ببندم به خدمت كمر بندهوار
ز ملك فراغت شوم گوشهگير * درآيم به چشم مخالف چو تير
كنم دل ز اخلاص غيرش بَرى « 1 » * نپيچم سر از طوق فرمانبرى
خسرو آفاق از روائح اظهار وفاقش كه با شمايم نفاق آميخته بود استشمام فرمود كه سر رشتهء اين مراسله چون سلسلهء [ 31 الف ] عهد و پيمانش رخوة البنيان « 2 » و عديم الاركان است ، لا جرم در جواب معروضش به معاذير دلپذير تمسّك جسته قاصد را رخصت انصراف ارزانى فرموده و درهمان چند منزل چند روزى لواى توقّف استوار داده اوقات با بركات به نشاط و انتظار ورود غازيان كرام مصروف مىگردانيد .
امّا سلطان حسين از فحواى حال معلوم گردانيد كه هماى اوج اقبال آن مركز دايرهء جلال را آشيان از آن ارفع است كه به منام جغد ادبار منزل گزيند و اختر رخشندهء طالع آن مهر سپهر حشمت مانع است او را از آنكه به مرحلهء ادبار توجه فرمايد ، بنابراين با فوجى از معتمدان خاص از مقرّ خويش در حركت آمده روى نياز به درگاه سلاطين پناه آن پادشاه جمجاه آورد و بعد از مراسم عرض نياز عرضه داشت كه : « اگر مقام اين منام « 3 » از ميامن قدوم پادشاه گردون غلام بر ذروهء افلاك تفوّق جويد هرآينه مرتبهاى ديگر ايل قراقوينلو را نيز اقبال از مطلع آمال طالع گشته بخت به خشم رفته از در صلح درآيد و سپهر بر سر مهربانى آغاز نمايد . » و از اين مقوله سخنان تواضعآميز بسيارى ادا نمود .
پادشاه جهان به حسب حكمت و اقتضاى زمان و رعايت مصلحت ملتمس او را
هامش
( 1 ) اصل ، م ، د : ز اخلاص عرش برى .
( 2 ) د ، م : رفوة البنيان .
( 3 ) د : متهام .