تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
[ 22 ب ] طويّت و غازيان صاحب ارادت در خطّهء اردبيل مجتمع گرديده دست بيعت در ذيل عاطفت برادر بزرگ شاه دين پناه سلطان على ميرزا زدند و او را بجاى پدر بزرگوار دانسته در جميع امور هدايت و ارشاد طريق راهنمايى فرق عباد مطيع و منقاد وى گرديدند و از اصحاب ارادت با آن كه بواسطهء موانع روزگار از دولت خدمت محروم مانده بودند چون از اين طريق سلوك آگاه گرديدند از بلاد و اوطان خود احرام كعبهء آستان ملايك‌آشيان شيخ الشيوخ شيخ صفى الدّين اسحاق بستند و در خدمت سلطان على ميرزا سلوك آبا و اجداد عظام او را مسلوك مىداشتند و رخ نياز بر آن آستان منوّر سوده به زبان حال اداى هريك از مقال مىنمودند ، بيت :
خدا مرا به جداييت مبتلا مكناد * من و جدايى از اين آستان خدا مكناد
و اين توجّه يوما فيوما در تضاعف بوده تا والى اردبيل كه به حكم يعقوب بيگ به دارايى آن بلده اشتغال مىنمود حقيقت اين ازدحام و اعتقاد صوفيان معروض پايهء سرير يعقوب بيگ گردانيد . رايحهء اين خبر به مشام جانش رسيده حال وى مكدّر ساخت . به توهّم آنكه مبادا اين جمعيّت سبب آن شود كه سلطان على ميرزا طلب خون والد بزرگوار را وجههء همّت ساخته سرپنجهء قدرت به دامن مكافات زند ، بنابراين يكى از سروران معتمد را با جمعى كثير از ايستادگان درگاه به اردبيل گسيل نمود تا سلطان على و برادر كوچكتر ، سيّد ابراهيم و شاه واجب التعظيم و والدهء ماجدهء ايشان را گرفته به جانب فارس برده به داراى آن ملك منصور بيگ پرناك سپارد تا در حصن اصطخر ( 28 ) ، كه متانت آن از وصف مستغنى است ، محبوس گردانيده فضاى اصطخر را از وجود ذرارىّ برج عظمت و درر بحر سلطنت رشك فرماى سپهر برين و غيرت‌افزاى معدن ياقوت رمّانى و لعل بدخشانى گرديد . هر چند محرمان دولتخواه و نزديكان درگاه ، يعقوب بيگ را از اين اراده [ 23 الف ] منع فرمودند كه محبوس داشتن شاهزادگان بىآنكه مصدر آشوب و فتنه گردند لايق دولت نمىنمايد ، بلكه مثمر خذلان و منتج خسران دارين است ؛ چه اعطاء استمرار اين دولت نتيجهء ارادت و اخلاص اسلاف عظام شماست كه نسبت به سلسلهء عليهء آبا و اجداد ايشان داشته‌اند ، امّا زيبق غفلت گوش هوش