يعقوب ميرزا به مصداق :
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ
« 1 » داشته آن موعظه و نصايح دولتخواهان را چون ثلقه زينت خارج صماخ گردانيد ، بلكه از غايت جهل و غرور و سوء اعتقاد و مظنّه باطنش سمت تضاعف پذيرفته به تأكيد حبس و قيد آن ذرارى سپهر عزّت مبالغه از حدّ گذرانيد و حسب الفرمان حضرات را به فارس برده به منصور بيگ پرناك سفارش نمودند . آن جناب شاهزادگان را با والدهء ماجدهء ايشان به قلعهء اصطخر ارسال داشته محافظان بر ايشان گماشت .
چون بروج قلعهء اصطخر از وجود آن ذرارى سپهر مكرمت و درر لجّهء عظمت با بروج سماوى دم از مساوات گرفت مبشّر غيب به گوش هوش ايشان دمبهدم اين ندا مىرسانيد كه اگر مانند يواقيت و لآلى ، روزى چند در مضيق معدن بسربريد دل تنگ مداريد ، كه عنقريب از آفتاب عنايت بىچون از تنگناى كان به فسحت جهان تبديل يافته زينت اكليل شهريارى گرديد و اگر چون غنچهء گلستان چندى در خارستان اندوه قرين ملال بگذرانيد سينهء عشرت به ناخن انديشه مخراشيد ، كه به زودى از نسايم عطيّات نامتناهى شكوفهء عطربخش دماغ فرمانفرمايان باشيد ، شعر :
اگر چند روزى سپهر دو رنگ * كند منزل عيش را بر تو تنگ
مخور غم كه آخر به قصر مرام * نشينى و گردد جهانت به كام
القصّه آن حضرت با والدهء ماجدهء خويش قريب به چهار سال ، چون لعل در مضيق كان و چون يوسف اسير زندان ، بسر مىبردند و صورت نجات در مرآت مقصود نديده منتظر فرج مىبودند تا برآرندهء گل از خار و زر از خارا به ويرانى مبانى قصر و دولت زندگانى [ 23 ب ] يعقوب ميرزاى ابن حسن بيگ نويد سروش به گوش هوش ايشان رسانيد و در زمستان سال ستّ و تسعون و ثمانمائه [ 896 ه / 1490 م ] يعقوب ميرزا در قراباغ در منزل سلطان بود كه مضرب خيام عساكر و سرادقات اجلال است ، از موت فرزند يگانهء خويش يوسف ميرزا
هامش
( 1 ) بقره : 7 .