كه چون يعقوب از فرط محبّت يوسف لحظهاى از ناديدن وى شكيبايى نمىدانست آگاه گرديده به مضمون :
وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ
« 1 » بر زبان آورده متأثر گرديد و با مادرش در عرض اسبوعى « 2 » در الم مفارقت و شدّت ملال جزع بسيار نمود ، مصرع :
« ازين ديرينه دير محنتاندوز »
درگذشتند و ابواب نجات بر چهرهء روزگار محبوسان و گرفتاران قلعهء اصطخر مفتوح داشتند .
11 اهتزاز قلم مشكين رقم در ساحت مقتدايان فرقهء ناجيه از قيد مخالفان بغى و مشرّف گرديدن شاهزادگان عالىمقدار بار ديگر به وطن مألوف
چون به محض عنايت ازلى و به مدلول كريمهء
يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ
و
يَحْكُمُ ما يُرِيدُ
« 3 » هنگام آن رسيد كه روزگار از افعال خود خجل گرديده در مقام تدارك مافات محبوسان اصطخر را چون آفتاب از افق و گهر از معدن طلوع و بروز فرمايد و جوهر وجود با جود پادشاه سكندر جاه را زينت تاج و تخت روزگار گرداند به منطوق
إِذا أَرادَ شَيْئاً
« 4 » چند صورت از كلك نقاش صنع بر صفحهء روزگار منقوش گرديد كه هريك از آن سبب اطلاق و باعث نجات آن سرور آفاق گرديد .
چنانچه مذكور گشت انتقال يعقوب ميرزا از اين جهان گذران و ديگر خروج رستم بيگ ولد مقصود بيگ بن حسن بيگ برادرزادهء مهد عليا علم شاه بيگم و بايسنقر ميرزاى ولد يعقوب ميرزا كه بعد از فوت پدر نامدار صوفى خليل و امراى پرناك بر تخت عراق و آذربايجان تمكّن يافته بود در اين خروج رستم بيگ مملكت تبريز و اكثر بلاد آذربايجان را در تحت تصرّف آورده كسى را در آن مملكت سهيم نمىدانست . ديگر هيجان غبار نقار ميانهء شيروان شاه
هامش
( 1 ) يوسف : 13 .
( 2 ) د . ف : ايوعى .
( 3 ) ابراهيم : 27 .
( 4 ) يس : 82 .