( 1 )
دستگيرى فرزدق
هشام بن عبد الملك برآشفت و همين كه قصيدهء فرزدق را شنيد خشمگين از جا برخاست و آرزو داشت كه زمين دهان باز كند و او را در خود فرو برد ، زيرا كه اين قصيده واقعيت امام بزرگوار - حضرت سجاد - را بر ملا ساخت و آن حضرت را به مردم شام كه او و نياكانش را نمىشناختند ، معرفى كرد ؛ فرزدق مقام امام عليه السلام را بيان كرد و محبّت و ولايت او را بخشى جدايىناپذير از اسلام شمرد و فهماند كه او بالاترين انسانى است كه در آن روزگار فضاى عالم هستى در خود دارد .
هشام دستور داد ، فرزدق را دستگير كنند ، فرزدق بازداشت شد و به زندان عسفان سپرده شد كه ما بين مكه و مدينه قرار داشت ، جريان به اطلاع امام زين العابدين عليه السلام ، رسيد . امام دوازده هزار درهم براى فرزدق فرستاد ، فرزدق نپذيرفت و از پذيرش آن معذرت خواست و پيغام داد : من اين قصيده را بدان جهت گفتم كه خدا و پيامبر خدا بر هشام خشم گرفتند و او مغضوب ايشان بود .
اما امام سجاد ( ع ) دوباره آن مبلغ را بازگرداند ، اين بار فرزدق قبول كرد و شروع كرد به هجو و بدگويى هشام از جمله هجويات وى اشعار ذيل است :
آيا او ( هشام ) گمان مىبرد كه من در زندان بين راه مدينهام ، مدينهاى كه دلهاى مردم براى آنجا پر مىزند ! او ( روى گردنش ) سرى را مىچرخاند كه سر يك سرور نيست و همچنين چشمى را كه كج بين است و عيبهايش برملاست . « 1 »
هامش
( 1 ) نهاية الارب : 21 / 331 .