اضابير « 1 » شهرت سخن سنجان ، از دساتير [ 1 ] « 2 » اساطير « 3 » مستطير « 4 » احطّ « 5 » .
خامهء سفّاكش « 6 » در سفك « 7 » بدايع ، بسان سفّاك « 8 » چالاك ، تيزدست . و روان فلاطون خمنشين « 9 » از نشئهء « 10 » مسطار « 11 » مساطر « 12 » ، و راووق [ 2 ] « 13 » اوراق روق « 14 » كتابش سرمست .
هامش
[ 1 ] - عت ، از دساتير طير مستطير .
[ 2 ] - عت ، در ادوق ارواق روق .
( 1 ) - ج اضباره ، بفتح يا كسر اول ، پشتوارهء كتاب و كاغذ و جز آن ( ر ب ) .
( 2 ) - اين كلمه را شارحان ، گوناگون معنى كردهاند . در نسخهء نو ، دساتير : نام شهريست كه ساتران ( ؟ ) بنا كردهاند . مردم آنجا به فصاحت مشهورند . در نسخهء عت : الاحاديث لا نظام لها ( كه بايد گفت معنى اساطير است نه دساتير ) در دو نسخه از ط : نام شهريست كه مردم آنجا به فصاحت مشهورند . پيداست كه هيچيك از اين معانى را اصلى نيست و دساتر هر چند جمع دستور است ، لكن آن معنى نيز با اين عبارت تناسبى ندارد . ظاهرا مقصود از اين كلمه ، كتاب معروف ساختهء فرقهء آذر كيوانست كه بپارسى سره از لغات غير اصيل تركيب شده است . براى شناسائى كتاب ، رجوع كنيد به ( فرهنگ ايران باستان ص 17 - 51 ) در اينكه نسخهء كتاب سالها پيش از ميرزا مهدى خان مؤلف كتاب حاضر ، در ايران معروف بوده است ، سخنى نيست زيرا نام آن در ( شارستان چهار چمن ) كه در اوايل قرن يازدهم هجرى تأليف شده آمده است . رك : ( فرهنگ ايران باستان ص 27 ) . و بقرينهء وصف ( احط ) - پست ، كه در اينجا بدنبال آن آمده و با در نظر گرفتن اينكه مؤلف را نسبت به لغات عربى تعصبى بوده است و به پارسى چنان كه بايد نمىنگريسته به ظن قوى منظور وى از اين كلمه همان كتاب معروفست .
( 3 ) - ج اسطوره ، سخن پريشان . ( لغد ) .
( 4 ) - نبشته ( ر ب ) .
( 5 ) - پستتر ، فروافتادهتر .
( 6 ) - بليغ ، توانا بر سخن ( ر ب ) .
( 7 ) - بسيار ريختن كلام ( ر ب ) .
( 8 ) - خونريز .
( 9 ) - صفت ديوژن ( 413 - 323 ق . م ) است كه در ادبيات فارسى او را با افلاطون مشتبه ساختهاند . ر ك ( لغد ذيوجانس ) :جز فلاطون خمنشين شراب * سر حكمت بما كه گويد باز( حافظ ) ( يادداشت از آقاى دكتر محقق ) .
( 10 ) - اين كلمه در عربى بمعنى گياه راست برآمده و بصيغهء مصدرى بمعنى زيستن و كواليدنست و آنچه معنى بوى شراب و مستى مىدهد ، نشيئه و نشوه است و بهر حال در تمام موارد و در جميع نسخ بدين صورت نوشته شده .
( 11 ) - نوعى از مى كه خورنده را بر زمين افكند ( ر ب ) .
( 12 ) - ج مسطر بكسر اول و فتح سوم ، سطرآرا خطكش .
( 13 ) - چيزى كه شراب بدان پالايند .
( 14 ) - ج رائق ، خوب ، زيبا ( ر ب ) .