چون بقدرت بىچون ترتيب تربيت « 1 » و تربيت « 2 » و تزتيت [ 1 ] « 3 » عالم امكان به درجهء رابع رسيد « 4 » و به تأثير [ 2 ] و تأثر آباى اثيرى « 5 » و امّهات عنصرى « 6 » در مشيمهء « 7 » مشيئت صورت آراى هيولاى « 8 » نوع بشر گشته ، به فحواى « 9 »
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ »
« 10 » خاك فرسوده را بسلسال « 11 » عنايت آميخت و بعد از آنكه [ 3 ] در دستگاه
« أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ »
« 12 » مستعد افاضهء فيض آدميت آمد بسلسلهجنبانى
« ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ »
« 13 » حضرت انسان را « 14 » از آن برانگيخت و آنگوهر پاك را مستودع « 15 » گوهر نفس ناطقه « 16 » و مظهر اسرار « كنت كنزا مخفيّا » « 17 » ساخته ، بچهرهآرائى [ 4 ] عاقلهء « 18 » قوّت عاقله « 19 » از ساير انواع بحلل « 20 »
هامش
[ 1 ] - ط ، ترتيب و تزنيت تربيت . مج برتيت و تزتيت و تزنيت تربيت
[ 2 ] - نو ، ط به تأثير .
[ 3 ] - نو ، بعد از آن .
[ 4 ] - آراى .
( 1 ) - مص باب تفعيل پروردن كودك ( ر ب ) .
( 2 ) - مص باب تفعيل از ( ربى ) پروردن .
( 3 ) - مص باب تفعيل آراستن ( ر ب )
( 4 ) - ر ك تعليقات .
( 5 ) - از آباء اثيرى ، مقصود ، آباء علوى يعنى افلاك و ستارگانست . رك تعليقات .
( 6 ) - عناصر چهارگانه ، به عقيدهء قدما ، كه مواليد سهگانه از آنها پديد آيد .
( 7 ) - بچه دان .
( 8 ) - اصل و ماده ، جوهريست در جسم كه قابل اتصال و انفصالى است كه بر آن جسم عارض شود . محل صورت جسمى و نوعى ( تعريفات جرجانى ) .
( 9 ) - مضمون ( ر ب ) .
( 10 ) - و همانا آفريديم آدمى را از گل خشك سياهرنگ بوى گرفته ( آيهء 26 سورهء حجر ) .
( 11 ) - آبشيرين و روشن و سرد و خوش ( ر ب ) .
( 12 ) - مأخوذ از آيهء 4 . سورهء التين .« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ».
( 13 ) - پس راست كرد او را و دميد در او از روح خود ( از آيهء 8 سورهء سجده ) .
( 14 ) - ر ك تعليقات .
( 15 ) - امف باب استفعال وديعت جاى
( 16 ) - جوهر مجرد از ماده در ذات خود و مقارن با آن در افعال ( تعريفات ) .
( 17 ) - مأخوذ است از اين عبارت : كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف . اين عبارت را بعضى حديث نبوى و بعضى حديث قدسى پنداشتهاند و ظاهرا از منشآت صوفيه است . با تتبع بسيار مأخذى در كتب حديث براى آن نيافتم . ( رجوع شود باحاديث مثنوى تأليف آقاى فروزانفر ص 29 ) .
( 18 ) - مشاطه . ( ر ب ) . زن آرايشگر .
( 19 ) - قوهء عاقله قوهايست روحانى كه حال در جسم نيست و حدس از آثار آنست ( از تعريفات ) .
( 20 ) - ج حله .