اذا لا منى انسان سوء و قال لى * هجوت الاقاحى و الهجاء من المين « 1 »
اقول له كيف الملام فانّه * غدا بين انوار الرّياض بوجهين « 2 »
القصه بعد از جلوس به مخالفت قيام نموده بتحريص و تحريض مفسدين
« وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً »
« 3 » از « شاهرخ شاه » رخ برتافت « قد اتّخذ الباطل دغلا » « 4 » و از « تبريز » با احتشام موفور بعزم خراسان منجوق به عيّوق افراخته [ 1 ] بنه و آغروق « 5 » را با « عليشاه » كه مقيد همراه داشت در « قم » گذاشت و به مظاهرت قماقم « 6 » قوم ، « قمقم اللّه عصبه » « 7 » از « قم » اقامهء رسم معارضت كرد ، « و على هذا دار القمقم » « 8 » و زمانه بر بخت خفتهاش صلاى
شعر [ 2 ]
يا ايّهذا النّائم المفترش * لست على شىء فقم و انكمش « 9 »
لست كقوم اصلحوا امرهم * فاصبحوا مثل المعى و الكرش « 10 »
هامش
[ 1 ] - ط ، افراخت .
[ 2 ] - ط ، ندارد .
( 1 ) - اگر سرزنش كرد مرا مردى به دو گفت زشت گفتى بابونهها را و زشت گفتن از دروغ است .
( 2 ) - مىگويم او را سرزنش براى چيست ؟ پس همانا او بين غنچههاى باغها به دورويى ( شهره ) گرديد .
( 3 ) - و كسى كه باشد شيطان او را همراه ، پس بد همراهى است ( از آيهء 42 سورهء نساء ) .
( 4 ) - دغل ، درخت در هم پيچيده بود . يعنى باطل را ملجأ خود ساخته است ( مجمع الامثال ) .
( 5 ) - احمال و اثقال ( سنگلاخ ) .
( 6 ) - ج قمقام بفتح اول و سكون دوم ، بزرگ بسيار عطا ( اقرب الموارد ) .
( 7 ) - جمع كند و منقبض كند خدا پى او را . و گفتهاند : مسلط كند بر او كنههاى خود را . ( اقرب الموارد . مجمع الامثال )
( 8 ) - يعنى قمقمه بر اين سان گرديد ، و اين مثل از آنجاست كه چون كاهنى خواهد دزدى را بشناسد عزائم خواند و بر قمقمه دمد و آن را بگرداند و چون بنام دزد رسد قمقمه بگردد . و معنى مثل اينست كه خبر به همين نحو است ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 9 ) - اى خوابيدهء هر دو بازو بر زمين گسترده ! تو به چيزى نيستى پس برخيز و شتابى كن .
( 10 ) - نيستى تو همچون مردمى كه اصلاح كردند كار خود را پس شدند ( در يارى همديگر ) همچون روده و شكنبه ( هم مثل المعى و الكرش ) يعنى آنان ، در نيكوحالى و ارزانىاند ( مجمع الامثال ) ( منتهى الارب ) .