« الدّبران تلو الثّريّا و لا خير فى دال الدّبران » « 1 » . و او مرد محتال چرب زبان بود و له رأى فاتر و غدر حاضر « 2 » و « كلام كالعسل و فعل كالاسل » « 3 » و « لسان من رطب و يد من خشب » « 4 » ، گلاب احسانش گلاب ، و حبابش « 5 » بىبقاتر از حباب ، و شراب مواعيدش « اغرّ من سراب » . « 6 » نسائم « 7 » رأفتش سمائم الشّمائم « 8 » ، و سايهء عنايتش « مقناة رياحها السّمائم » « 9 » . و لود الوعد عاقر الانجاز « 10 » صلب التحف ليّن الاعجاز « 11 » . منهله « جرف منهال » و سخائه « سحاب منجال » « 12 » خلّته برق خلّب و قلبه حوّل قلّب « 13 » . ما يخرج من فمه ما يوجد شيىء فيه « 14 » يقول مردفا باليمين « 15 » و يمين « 16 » . و لا يبسط اليمين الّا لقبض الرّثّ و الثّمين « 17 » . من ماش حبّة
هامش
( 1 ) - دبران منزلى از منازل قمر است ( ر ك فرهنگ لغات ) . دال دبران راهنمايى اهل ادبار است ( حواشى ) مأخذ يافت نشد .
( 2 ) - او راسترايى سست و غدرى آماده .
( 3 ) - سخنى چون انگبين و رفتارى چون نيزه ( جانگزا ) ( مجمع الامثال ) .
( 4 ) - براى تملق گويى بىمنفعت مثل زنند ( مجمع الامثال ) .
( 5 ) - دوستى . ( ر ب ) .
( 6 ) - فريبندهتر از سراب كه تشنه آن را آب پندارد ( مجمع الامثال ) .
( 7 ) - ج نسيم .
( 8 ) - سمائم ج سموم ، باد گرم .
( 9 ) - مقناة جايى كه آفتاب بدان نتابد . سمائم ج سموم ، براى صاحب مكنتى مثل زنند كه در او خيرى نباشد ( از مجمع الامثال ) .
( 10 ) - بسيار زاينده در وعده و نازا در روا كردن . براى كسى مثل زنند كه بسيار وعده دهد و وفا نكند ( از مجمع الامثال ) .
( 11 ) - قحف كاسهء سر ، اعجاز ، ج عجز .
( 12 ) - منهل ، آبشخور : جرف منهال ، يعنى او را دورانديشى و خرد نيست . جرف آنچه سيل از وادى برد ، منهال ، فروريخته ( مجمع الامثال ) سحاب منجال ، ابر پراكنده شده ، يعنى سخاى او چنانست كه در آن خيرى نيست .
( 13 ) - دوستى او برق بىبارانست و دل او حيلهساز ماهر در برگرداندن كارهاست .
( 14 ) - آنچه بيرون مىآيد از دهان وى چيزى در آن يافت نمىشود ( واهى و بيهوده است )
( 15 ) - مىگويد حالى كه ( سخنان او ) همراه با سوگند است .
( 16 ) - اين كلمه در نسخ موجود است و زائد به نظر مىرسد . در ( مل ) دروغ معنى شده .
( 17 ) - و نمىگشايد دست راست را مگر براى گرفتن چيز بيهوده و گرانبها .