ما را نه به نيست اختيار و نه بهست * از هستى ذات اوست هر هست كه هست
هر نيست كه هست شد همان هست كه نيست * هر هست كه نيست شد همان نيست كه هست
نوع ديگر : سعادتمند آنكه راه رستگارى نوشت « 1 » ، و نامهء رستگارى خود نوشت ، و بساط تعلّق دهر برچيد ، و از گلبن مقصود برچيد ، و دل از زال دنيا برگرفت و دوشيزهء سعادت برگرفت ، و از سر هوا برخاست و از دوحهء « 2 » توفيق برخواست . « حبّ المال يفسد المال [ 1 ] » « 3 »
عارف بوجود خود چو بينا گردد * هر چيز دلش خواست مهيا گردد
درياب حباب را كه در بحر وجود * پرداخت چو دل ز خويش دريا گردد
نوع ديگر : هركس كه آشناست به دوست روى آشنا و بيگانه بدوست ، و هر كه را تجرّد شيوه و زيست با عيش ابد زيست . هر كه دين به دنيا فروخت نار جحيم بر خود فروخت . آنكه در آغاز كار بار رياضت كشيد در انجام آن جام راحت كشيد .
هر كه سنگ بىنيازى بر فلك مىنازد ، فلك به وجودش مىنازد . هر كه در راه صدق خرامد در هر دو جهان فاخر آمد . هر كه هواى نفس را « 4 » از دست « 5 » شد پايان كار از دست شد « 6 » . هر كه با قضا ستيزه كرد كمان كين براستى با خود زه كرد .
« الرّضاء غناء و السّخط عناء [ 2 ] » « 7 »
هامش
[ 1 ] - ط ، اضافه دارد : رباعى .
[ 2 ] - ط ، اضافه دارد : رباعى .
( 1 ) - سوم شخص ماضى از مصدر نوشتن ، درنورديدن ( برهان ) .
( 2 ) - درخت بزرگ ( ر ب ) .
( 3 ) - دوستى مال تباه مىسازد نتيجه ( عاقبت ) را . ( كلمات قصار . ناسخ ص 937 )
( 4 ) - براى هواى نفس . بخاطر هوا .
( 5 ) - مطيع ( برهان ) .
( 6 ) - مضطرب شدن ( برهان ) .
( 7 ) - خرسندى بىنيازى است و خشم گرفتن رنج است .