تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دره نادره ( تاريخ عصر نادرشاه ) ( فارسى ) — صفحة 4

مساهمون:

ص٤
و زمرّد ذبابى [ 1 ] « 1 » را از لون اخضر [ 2 ] « 2 » پرند پرّ مگس « 3 » در پوشيد . و لؤلؤ طاوسى « 4 » را بطراز « 5 » بوقلمون « 6 » مطرّز « 7 » ساخته طرز [ 3 ] « 8 » تحلّي « 9 » و تجلّي « 10 » آموخت . از سوداى او خون در رگ ياقوت حمرا « 11 » به جوش آمد . و كوه بدخشان « 12 » از خلعت سنگين عنايتش به خاراى « 13 » لعل‌گون اكتسا « 14 » جست . هر حجرى « 15 » در حجر « 16 » تربيتش جوهرى شد ، محجور « 17 » از عروض [ 4 ] عوارض « 18 » . و مهجور « 19 » از اعراض « 20 » ، اندراس « 21 » و در صلب « 22 » كان ، هر نوعى از آن تكوين « 23 » مكوّن [ 5 ] « 24 » را دليلى گرديد [ 6 ] صلب [ 7 ] « 25 » اساس .
هامش
[ 1 ] - نو ، فريابى [ 2 ] - عت ، خضر . [ 3 ] - نو ، طرز ، ندارد . [ 4 ] - ط ، از عمر اورض و در ذيل كلمه نوشته شده ، آشكار . [ 5 ] - ط ، مكون [ 6 ] - عت ، كرد . نو ، كردند . [ 7 ] - عت سخت صلب ( 1 ) - زمرد ذبابى زمرديست سبز ، آبدار و شفاف در غايت طراوت و خوش رنگى بىآنكه مايل برنگى ديگر بود ، شبيه برنگ مكس سبز كه گاهگاه در ميان گياهان بود . ( لغت‌نامهء دهخدا از جواهرنامه ) . ( 2 ) - سبز . ( 3 ) - پر مگس ، جنسى از جامهء ابريشمى . ( برهان ) . ( 4 ) - طوسى نوعى مرواريد است كه سفيدى او با سياهى و سبزى و سرخى ممزوج بود ( لغت‌نامهء دهخدا . از جواهرنامه ) . ياقوت كه طاووسى رنگ باشد ( لغت‌نامه از الجماهر بيرونى ) . ( 5 ) - نقش ( مجمل اللغه ) نگار جامه ( ر ب ) جامه‌اى كه براى سلطان بافند ( لغت‌نامهء دهخدا ) . ( 6 ) - ديباى رومى . . . و آن جامه‌ايست كه هر لحظه برنگى نمايد ( برهان ) ( 7 ) - امف باب تفعيل جامه با علم و نگار ( ر ب ) ( 8 ) - قاعده ، روش ( برهان ) ( 9 ) - مص باب تفعل آراسته شدن ( 10 ) - مص باب تفعل روشنى تابش ، روشنى دادن . ( 11 ) - سرخ . ( 12 ) - نام نوعى از ياقوت است كه جز در بدخشان در ساحل نهر ككچه يافت نشود اما باحتمال قوى اين كلمه نام آن ناحيت است و سپس به لعل آن ناحيه اطلاق شده ( حاشيهء برهان بتصحيح آقاى دكتر معين ) . بدخشان ولايتى است بين هندوستان و خراسان گويند معدن لعل و طلا در آنجا هست ( برهان ) . ( 13 ) - نوعى از بافتهء ابريشمى كه مانند صوف موج دار است ( برهان ) . در الفاظ خلعت سنگين و خاراى لعل‌گون تجنيسى لطيف است ، چه خارا سنك و بافتهء ابريشمى را هم نامند ( حاشيهء نسخهء نو ) . ( 14 ) - پوشش . ( 15 ) - سنگ ( 16 ) - كنار مردم ( ر ب ) . ( 17 ) - ممنوع ، مصون . ( 18 ) - جمع عارض آفت ، آسيب ، بلا ( ناظم الاطباء ) . ( 19 ) - جدا مانده ، دور . ( 20 ) - مص باب افعال پيدا شدن چيزى ، عارض شدن . ( 21 ) - كهنگى . ( 22 ) - استخوانهاى پشت از دوش تا بن سرين ( ر ب ) . پشت ( 23 ) - هست كردن ، نو بيرون آوردن ( ر ب ) . ( 24 ) - افا از باب تفعيل ، هست‌كننده . ( 25 ) - سخت .