و زمرّد ذبابى [ 1 ] « 1 » را از لون اخضر [ 2 ] « 2 » پرند پرّ مگس « 3 » در پوشيد . و لؤلؤ طاوسى « 4 » را بطراز « 5 » بوقلمون « 6 » مطرّز « 7 » ساخته طرز [ 3 ] « 8 » تحلّي « 9 » و تجلّي « 10 » آموخت .
از سوداى او خون در رگ ياقوت حمرا « 11 » به جوش آمد . و كوه بدخشان « 12 » از خلعت سنگين عنايتش به خاراى « 13 » لعلگون اكتسا « 14 » جست . هر حجرى « 15 » در حجر « 16 » تربيتش جوهرى شد ، محجور « 17 » از عروض [ 4 ] عوارض « 18 » . و مهجور « 19 » از اعراض « 20 » ، اندراس « 21 » و در صلب « 22 » كان ، هر نوعى از آن تكوين « 23 » مكوّن [ 5 ] « 24 » را دليلى گرديد [ 6 ] صلب [ 7 ] « 25 » اساس .
هامش
[ 1 ] - نو ، فريابى
[ 2 ] - عت ، خضر .
[ 3 ] - نو ، طرز ، ندارد .
[ 4 ] - ط ، از عمر اورض و در ذيل كلمه نوشته شده ، آشكار .
[ 5 ] - ط ، مكون
[ 6 ] - عت ، كرد . نو ، كردند .
[ 7 ] - عت سخت صلب
( 1 ) - زمرد ذبابى زمرديست سبز ، آبدار و شفاف در غايت طراوت و خوش رنگى بىآنكه مايل برنگى ديگر بود ، شبيه برنگ مكس سبز كه گاهگاه در ميان گياهان بود . ( لغتنامهء دهخدا از جواهرنامه ) .
( 2 ) - سبز .
( 3 ) - پر مگس ، جنسى از جامهء ابريشمى . ( برهان ) .
( 4 ) - طوسى نوعى مرواريد است كه سفيدى او با سياهى و سبزى و سرخى ممزوج بود ( لغتنامهء دهخدا . از جواهرنامه ) .
ياقوت كه طاووسى رنگ باشد ( لغتنامه از الجماهر بيرونى ) .
( 5 ) - نقش ( مجمل اللغه ) نگار جامه ( ر ب ) جامهاى كه براى سلطان بافند ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 6 ) - ديباى رومى . . . و آن جامهايست كه هر لحظه برنگى نمايد ( برهان )
( 7 ) - امف باب تفعيل جامه با علم و نگار ( ر ب )
( 8 ) - قاعده ، روش ( برهان )
( 9 ) - مص باب تفعل آراسته شدن
( 10 ) - مص باب تفعل روشنى تابش ، روشنى دادن .
( 11 ) - سرخ .
( 12 ) - نام نوعى از ياقوت است كه جز در بدخشان در ساحل نهر ككچه يافت نشود اما باحتمال قوى اين كلمه نام آن ناحيت است و سپس به لعل آن ناحيه اطلاق شده ( حاشيهء برهان بتصحيح آقاى دكتر معين ) . بدخشان ولايتى است بين هندوستان و خراسان گويند معدن لعل و طلا در آنجا هست ( برهان ) .
( 13 ) - نوعى از بافتهء ابريشمى كه مانند صوف موج دار است ( برهان ) . در الفاظ خلعت سنگين و خاراى لعلگون تجنيسى لطيف است ، چه خارا سنك و بافتهء ابريشمى را هم نامند ( حاشيهء نسخهء نو ) .
( 14 ) - پوشش .
( 15 ) - سنگ
( 16 ) - كنار مردم ( ر ب ) .
( 17 ) - ممنوع ، مصون .
( 18 ) - جمع عارض آفت ، آسيب ، بلا ( ناظم الاطباء ) .
( 19 ) - جدا مانده ، دور .
( 20 ) - مص باب افعال پيدا شدن چيزى ، عارض شدن .
( 21 ) - كهنگى .
( 22 ) - استخوانهاى پشت از دوش تا بن سرين ( ر ب ) . پشت
( 23 ) - هست كردن ، نو بيرون آوردن ( ر ب ) .
( 24 ) - افا از باب تفعيل ، هستكننده .
( 25 ) - سخت .