به مزد شست گرفت . يعنى پردهداران پردهدرى پيشه كردند و نمكپروردگان شورانگيزى پيش گرفتند و جمعى از « افشاريّه » كه پاسدار سرادق شهريارى و از شعار عار عارى بودند در ميان سرا پرده پى بسر او برده با تيغ الماسگون ياقوت مذاب « 1 » از كان اركان وجودش برانگيختند ، و با دم باضع « 2 » دم « 3 » ناصع « 4 » از پيكرش فروريختند .
يارا قد اللّيل مسرورا باوّله * انّ الحوادث قد يطرقن اسحارا « 5 »
و قهرمان قضا سر او را كه هنگام طفل « 6 » از سر بزرگى در عرصهء جهان نمىگنجيد ، رأد الضّحى « 7 » در ميدان كوى ، گوى چوكان لعب طفلان ساخت ، و روزگار از اين كار سترگ ، و جسارت بزرگ كه ازو سرزد [ 1 ] « كانّه جاء برأس خاقان » « 8 » سر [ 2 ] سرافرازى و افتخار بچرخ دوّار برافراخت . سرورى كه [ 3 ] از سطوتش سلاطين « هند » و خوانين ترك تارك « 9 » ترك « 10 » و تارك [ 4 ] بودند ، سر بر سر سوء سريرت نهاد ، و داورى كه پادشاهان روى زمين به داورى « 11 » رو بر زمين خدمتش
هامش
[ 1 ] - يو ، سر برزد .
[ 2 ] - ط ، كه سر .
[ 3 ] - ط ، و سرورى كه .
[ 4 ] - ط ، - و .
( 1 ) - استعاره از خون .
( 2 ) - شمشير .
( 3 ) - خون .
( 4 ) - خالص . روشن ( ر ب ) .
( 5 ) - اى خفته و شادمان به آغاز شب هميشه بلاها سحرگاهان درمىآيند . ( شعر از عدى بن زيد . سندبادنامه مصحح احمد آتش ص 88 از نهاية الارب ) .
( 6 ) - آفتاب قريب غروب ( ر ب ) .
( 7 ) - غايت چاشت ( ر ب ) .
( 8 ) - اصل مثل :
اى ( نازندهتر ) ممن جاء برأس خاقان . و عبارت متن تحريفى است كه عامه از اين مثل كردهاند و اين جمله را دربارهء سعيد بن عمرو حوشى گفتهاند كه از جانب هشام بن عبد الملك به خاقان پادشاه تركستان حمله برد و لشكر او را شكست داد و سر خاقان را بريد و نزد هشام فرستاد ( مجمع الامثال )
( 9 ) - رهاكننده .
( 10 ) - كلاهخود ( برهان ) .
( 11 ) - تظلم . شكايت ( برهان ) .