« بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ »
« 1 » سلسلهء پاى سر و ريش گشت . « علىقلى خان » برادرزادهاش كه در ذيل حفاوت « 2 » و ظلّ خفارت « 3 » او بىحقارت مستجلب « 4 » درّ « 5 » نعم ، و مستحلب « 6 » در « 7 » احسان عمّ « 8 » مىبود [ 1 ] ، چون عمّ « 9 » را از گروه عمين « 10 » و از ناصيهء حالش « ارى خالا و لا مطرا » « 11 » عيان يافت ، و مفاد
اقارب كالعقارب فى اذاها * فلا تفرح بعمّ او بخال « 12 »
فكم عمّ يكون الغمّ منه * و كم خال من الاحسان خال « 13 »
بر او حالى گرديده حال بر او گرديد « 14 » ، و در عمهاء « 15 » غمها حيرت زده شد ، و اشراب « 16 » شراب « عمّك اوّل شارب » « 17 » را موافق مشرب نديده خالوى « 18 » مخالفت عمّ را بىپرده گوش زد طبل « 19 » عالم ساخت ، و طبل منافقت [ 2 ] كه در زير گليم مىزد « 20 » بنفير عام نواخت ، و بقتل او اشارت راند « و اعان عليه قوم آخرون » « 21 »
هامش
[ 1 ] - ط ، بود .
[ 2 ] - ط ، منافق .
( 1 ) - بلكه ايشانند گروهى خصومتكنندگان ( از آيهء 58 سورهء زخرف ) .
( 2 ) - مهربانى ( ر ب ) .
( 3 ) - پناه ( ر ب ) .
( 4 ) - كشنده .
( 5 ) - گوهر .
( 6 ) - دوشنده .
( 7 ) - شير . ( ر ب ) .
( 8 ) - عام . كامل عمومى .
( 9 ) - عمو .
( 10 ) - كوران .
( 11 ) - خال ، ابريست كه پيوسته با باران بود و گفتهاند ابر بىبارانست و گفتهاند برق است ( لسان العرب ) .
( 12 ) - خويشاوندان در آزار دادنشان همچون كژدمهايند پس شاد مشو به عمو يا دايى .
( 13 ) - پس چه بسا عمويى كه از او است اندوه و بسا دايى كه از نيكويى كردن خاليست .
( 14 ) - ديگرگون شد .
( 15 ) - ارض عمهاء ، زمينى كه در وى نشان نباشد . ( ر ب ) .
( 16 ) - نوشانيدن ( ر ب ) .
( 17 ) - كنايت از آنكه عموى تو بخير و سود تو سزاوارتر از ديگرانست ، براى مزيد اختصاص بعضى مثل زنند . ( مجمع الامثال ) .
( 18 ) - سورنا . ( برهان ) .
( 19 ) - مردم ( ر ب ) .
( 20 ) - طبل زير گليم زدن ، پنهانكارى كردن ( از لغتنامه ) .
( 21 ) - و يارى كردند او را مردمى ديگر .