صدمت بددل گشت ، و عشرت عشاير بانزجار « 1 » نايل ، و كار ايل و احشام « 2 » از كثرت احشام « 3 » و اجشام « 4 » به انضجار « 5 » آيل « 6 » ، و مشارب عقائد از گردش چرخ زير و بالا ، بالاى بلا كدر و آيل « 7 » گرديد ، و رغبت رعيّت و رعاة از او انتفا و خلايق از اخلاق بىخلاق « 8 » او وحشت گزيد . اگر شقيق « 9 » شفيق بود ، و اگر عدوّ سفيق « 10 » از اين شيوه ستوه گشته رو ازو برتافت ، و اخلاص بىمنقصت دولتخواهان به مبغضت اخلاس [ 1 ] « 11 » يافت . دوستان از بوستان دولتش بوستان رائحهء نااميدى گشتند ، و جانسپاران جانى ، « جانوسپار » « 12 » جانى « 13 » شدند . اهل قلم يكقلم ورق دفتر حسن عقيدت را برگردانيدند ، و دبيران بمداد سياهرويى خط باطل بر صفحهء ارادت كشيدند . زمانه بر خوان آلاى سلطنت والايش « لا طلاوة فيه و لا حلاوة » « 14 » و « انا منه فالج بن خلاوة » « 15 » برخواند ، [ 2 ] و دهر چون در خواب غفلتش ديد به نداى
هامش
[ 1 ] - بو ، اخلاص .
[ 2 ] - ط ، برخوانده .
( 1 ) - در تداول فارسى ، عدم رغبت . بىميلى . كراهت ( از نف ) .
( 2 ) - خويشان . عائلهها ( از اقرب الموارد ) .
( 3 ) - شنوانيدن آنچه را مكروهست . بخشم آوردن ( ر ب ) .
( 4 ) - تكليف كردن بر كسى در كارى . ( ر ب ) .
( 5 ) - ملالت خاطر . ( باب انفعال از اين ماده در لسان العرب . اقرب الموارد . منتهى الارب ) ديده نشده .
( 6 ) - راجع . بازگردنده .
( 7 ) - آئل ، آب سطبر چركين ( لغتنامه ) .
( 8 ) - بهره از خير ( ر ب ) .
( 9 ) - برادر .
( 10 ) - شوخ روى بىشرم ( ر ب ) .
( 11 ) - بهم آميختن ( ر ب ) .
( 12 ) - جانوسار . نام شخصى همدانى ملازم داراى بن دارا كه صاحب خود دارا را در جنگ اسكندر بفريب و مكر و حيله بقتل آورد ( برهان ) .
( 13 ) - جنايتكار .
( 14 ) - نه زيبايى دارد و نه شيرينى .
( 15 ) - يعنى من از آن بيزارم ، و منشأ مثل اينست كه چون در « يوم الرقم » انيس اسرى گشته شد فالج را گفتند به خونخواهى انيس برخيز گفت انا منه برىء و اين گفته مثل شد ( مجمع الامثال ) .