الجلدة و لا حلية الّا اللّحية « 1 » كه آن هم در دست كشاكش محصّلان مىبود [ 1 ]
اين شرح بىنهايت كز زلف يار گفتند [ 2 ] * حرفى است از هزاران كاندر عبارت آمد « 2 »
با اين حالت پادشاه باز از جفا تجافى « 3 » و از تعسّف « 4 » انعساف « 5 » و از غفلت قفول « 6 » نجستى و به مروت « 7 » مروّت و مرارى « 8 » مرحمت مرور نكردى و بر مزاحمت و مزاهمت « 9 » و غيظ و غنظ « 10 » افزودى و بمفاد
« لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أَحَدٌ وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أَحَدٌ »
« 11 » يوما فيوما اشدّ و احدّ « 12 » ظاهر نمودى ، و از نصيحت « اتّق يوما بين شد قيك الدّخن » « 13 » تنبّه نپذيرفت ، و زمانه مراعات النّظير « 14 » را به طنز « لا مائك ابقيت و لا حرك [ 3 ] اتقيت » « 15 » مىگفت ، و اين داهيه تا سه عام « 16 » بر خاص
هامش
[ 1 ] - ط ، اضافه دارد : بيت .
[ 2 ] - نسخ ، كز حسن دوست گفتند .
[ 3 ] - ط ، درنك .
( 1 ) - چنان كه باقى نماند براى آنان بردهاى ( پوششى ) مگر پوست و نه زيورى جز ريش .
( 2 ) - حافظ ( مصحح قزوينى . ص 116 ) .
( 3 ) - برداشته شدن چيزى از جاى ( ر ب ) دورى .
( 4 ) - ستم كردن ( ر ب ) .
( 5 ) - در پيچيدن ( ر ب ) .
( 6 ) - بازگشت ( ر ب ) .
( 7 ) - ج مرت بفتح اول و سكون دوم ، دشت بىعلف و بىگياه ( ر ب ) .
( 8 ) - ج مرورات بفتح اول و دوم و سكون واو ، بيابان و زمين كه چيزى نروياند ( ر ب ) .
( 9 ) - با هم دشمنى نمودن ( ر ب ) .
( 10 ) - رنجانيدن ( ر ب ) .
( 11 ) - عذاب نشود چون عذاب او كسى و بند بسته نشود چون بند شدن او كسى ( از آيهء 26 و آيهء 27 سورهء حجر ) .
( 12 ) - روزا روز سختتر و تيزتر .
( 13 ) - بپرهيز روزى را كه دهانت پر از دود باشد .
( 14 ) - و آن را متناسب نيز خوانند و اين چنان بود كه شاعر در بيت چيزهايى جمع كند كه از جنس يكديگر باشند چون ماه و آفتاب ، و تير و كمان ، و لب و چشم . . . ( حدائق السحر ص 34 ) .
( 15 ) - نه آب خويش باقى گذاردى و نه فرج خود پاك ساختى . و اصل اين مثل دربارهء زنى كه آب خويش در كار غسل كرد ليكن آب بدان كفاف نداد .
و در منشأ مثل اقوالى است ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 16 ) - سال .