تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دره نادره ( تاريخ عصر نادرشاه ) ( فارسى ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
جمعى كه از تدلّل « 1 » سر بر فلك مىسودند ، از تذلّل پا بر فلك ديدند ، و مردمى كه چون مردم ديده روشناس و روشن اساس و جهان‌ديده بودند برنگ « 2 » ميل سرمه بر خاك تيره نشستند . گروهى كه در پيش گوهر حصاتشان « 3 » گوهر با حصات « 4 » برابر بود ، و در مقياس مقباس « 5 » فروغ انظارشان ، حجر « 6 » همسنگ حجر « 7 » بود ، سبك از ميزان اعتبار افتادند ، و زمره‌اى كه دائما قطب رحاى « 8 » راحت و رخا « 9 » بودند ، مقطوع الرّجا « 10 » شده سنگ زيرين طواحين « 11 » طوائح « 12 » گشتند . آزاده‌اى كه تار گش و تاركش جنبيدى طبع نازكش باركش ناز كس نگشتى عبد تحت شدائد شد ، و مبارزى كه ابا عن جد « 13 » جدجد « 14 » جدال را ضيغم بارز بودى ، در مكمن گمنامى « اكمن من جدجد « 15 » آمد . بهادران جلادت نهاد كه « قوس حاجب « 16 » و « صمصامهء عمرو « 17 » در دست تهوّرشان « منبض ندّافى » « 18 »
هامش
( 1 ) - ناز كردن ( ر ب ) . ( 2 ) - بسان . بمانند . ( 3 ) - حصاة ، عقل ( ر ب ) . ( 4 ) - يكى سنگريزه ( ر ب ) . ( 5 ) - شعله ( ر ب ) . ( 6 ) - سيم و زر . ( ر ب ) . ( 7 ) - سنگ . ( 8 ) - قطب رحى ، سنگ آسيا ( ر ب ) . ( 9 ) - رخاء ، سستى . نرمى . ( ر ب ) . ( 10 ) - اميد بريده . ( 11 ) - آسياها . ( 12 ) - مهلكات . حوادث . ( از ر ب ) . ( 13 ) - پشت در پشت . پدر از جد . ( 14 ) - زمين تخت و هموار . ( ر ب ) . ( 15 ) - جدجد نوعى خنفساء است كه از شب تا بصبح به صحرا صفير زند و هر چند كسى آن را بجويد نيابد ( مجمع الامثال ) . ( 16 ) - حاجب ابن زرارهء تميمى كه در قحطسالى نزد كسرى شد و اجازت خواست كه قوم او به سرزمينهاى ايران درآيند . كسرى گفت شما گروهى بىوفاييد و چون به سرزمين من درآييد رعيت را بشورانيد ، حاجب گفت من ضامن قوم خود مىشوم . كسرى پرسيد گروگان تو چيست گفت كمانم . . . ( ر ك ثمار القلوب ص 501 ) . ( 17 ) - عمرو بن معديكرب و اين شمشير در نيكويى و جوهر معروف بود . ( ثمار القلوب ص 497 ) . ( 18 ) - كمان پنبه زنى .