بل سوار مركب خشب « 1 » مىبودند ، و مانند نرگس قلم پا را « 2 » فرس عبهر « 3 » مىشمردند ، و چون ركبان سنبل « 4 » جز ساق پا باركش نداشتند
« وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ »
« 5 » . هر گل زمينى « 6 » گل پپيده « 7 » به نظر مىآمد ، و هر قطعهء دشت از پياده و اسبهاى چوبين « 8 » ، بساط شطرنج مىنمود . « يركب الصّعب من لا ذلول له » « 9 » ، و در آن [ 1 ] سفر افواج شكائك « 10 » يكيك به شكايت
« لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً »
« 11 » ترانه سنج ، و متحمّل صدمت [ 2 ] أعباء « 12 » و إعياء « 13 » و وعثاء « 14 » و عناء « 15 » ركوب و نزول ، با صد رنج و متاعب گشتند « ركبوا فى الطّلب أعجاز الابل » « 16 » . از « دربند » تا كنار
هامش
[ 1 ] - ط ، و در آن .
[ 2 ] - يو ، خدمت . عت ، صلامت .
( 1 ) - لاغر ( ر ب ) .
( 2 ) - استخوان پا . و قلم نرگس ساق نرگس است كه سبز و باريك بود .
( 3 ) - فرس عبهر ، اسب آكنده گوشت ( ر ب ) . و نيز عبهر نرگس است .
( 4 ) - ركبان السنبل ، آنچه از غلاف گندم اول برآيد و آن ريشهاست كه بر خوشه باشد ( ر ب ) .
( 5 ) - و آنان برمىدارند گناهان خود را بر پشتهاى خود ( از آيهء 31 سورهء انعام ) .
( 6 ) - قطعهء زمين خوب ( غياث ) .
مكان مشخصى در محلات و قراء و قصبات كه مردم در آن جمع مىشوند ( شعورى . بنقل لغتنامه ) در بعضى لهجهها گله زمين ، قطعهء زمين .
( 7 ) - هر گلى را گويند كه آن را درخت و بوتهء بزرگ نباشد همچو نرگس و سوسن و بنفشه و لاله . . . ( برهان ) .
( 8 ) - تابوت ( آنندراج ) شايد بملاحظهء كثرت تلفشدگان .
( 9 ) - وامىدارد مرد نفس خود را بر سختى اگر به آرامى بمطلوب خود دست نيابد . براى كسى مثل زنند كه به پارهاى از حاجت خود برسد و بدان قناعت كند .
( مجمع الامثال ) .
( 10 ) - ج شكيكه ، گروهى از مردم ( ر ب ) .
( 11 ) - همانا ديديم از اين سفرمان تعبى ( از آيهء 61 سورهء كهف ) .
( 12 ) - ج عب ، بكسر اول و سكون دوم ، بار ( ر ب ) .
( 13 ) - ماندگى شتران ( ر ب ) .
( 14 ) - مشقت و سختى سفر ( ر ب ) .
( 15 ) - رنج ( ر ب ) .
( 16 ) - بنو فلان يركبون اعجاز الابل ، خوار شدند و تابع غير گشتند . سختى ديدند ( اقرب الموارد ) .