رهاوى « 1 » مىآموختند ، قوائمشان از لاغرى بچار تار « 2 » مشتبه گشت .
سرودسرايان
« إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ »
« 3 » كه از حسن ترنّم با خر طنبور « 4 » هم آواز ، و در شهر « خرخيز » « 5 » جهان صاحب آوازه و نغمهساز بودند ، از بىقوتى و بىقوّتى از صدا افتادند [ 1 ] . ستوران سبكسير كه شمال و دبور « 6 » را بدشت نوردى قبول نداشتند ، از حمل بارهاى گران ستوه « 7 » ران گشته چون نقش قدم از پا در آمدند . استران قاتر الرّحال « 8 » كه بر سحاب قاطر « 9 » قطره زدن « 10 » مىآموختند در فقدان قوت ، صبر حمار « 11 » پيشه كرده چون الاغ در خر « 12 » ماندند . هر خرى در رفتار از فحواى
« خَرُّوا سُجَّداً »
« 13 » خبر داد ، و مركب « 14 » بىحدّ « 15 » به صدمهء مركّب « 16 » بىحدّ « 17 » از پا درافتاد . افراس « 18 » فريسهء « 19 » فنا گرديدند [ 2 ] ،
هامش
[ 1 ] - ط ، افتاده .
[ 2 ] - يو ، گرديده .
( 1 ) - راهو . ر ك ح 15 ص 614
( 2 ) - طنبور و رباب و هر سازى كه بر آن چهار تار بندند ( برهان ) .
( 3 ) - همانا ناخوشترين آوازها آواز خر است ( از آيهء 18 سورهء لقمان ) .
از سرودسرايان ، خران مقصود است .
( 4 ) - خرك طنبور و آن چوبكى باشد كه در زير تارهاى ساز گذارند ( برهان ) .
( 5 ) - نام شهريست از ختا و ختن كه مشك خوب در آنجا مىشود ( برهان ) .
( 6 ) - شمال ، بادى كه از جانب راست وزد هرگاه رو به قبله باشى و دبور ، باد پس پشت خلاف صبا ( ر ب ) .
( 7 ) - بازمانده . به تنگ آمده ( برهان ) .
( 8 ) - نيكوپالان ( از ر ب ) .
( 9 ) - قطره بار .
( 10 ) - پويه كردن .
( 11 ) - از آنجا كه خر بر سختى و بلا سخت شكيباست . ثعالبى نويسد :
اين از امثال عربست ( ثمار القلوب 298 ) .
( 12 ) - گل تيره و چسبنده ( برهان ) .
( 13 ) - برو در افتادند سجده كنان ( از آيهء 59 سورهء مريم ) .
( 14 ) - چهار پا .
( 15 ) - بىاندازه . بىشمار .
( 16 ) - مر + كب ، برو در افتادن .
( 17 ) - بىانتها ، حواشى مركب بىحد را مرگ ، معنى كردهاند ولى گذشته از آنكه اين معنى با كلمه صدمه ، سازش ندارد ، مأخذى براى آن ديده نشده .
( 18 ) - ج فرس .
( 19 ) - شكار ( ر ب ) .