درگذشت ، و در نوك ناوك « 1 » نيازك « 2 » نمون نيزهگذاران ، آب مانند آتش فسرده گشت .
قد أجمد الخمر فى كانون كلّ قدح * و أخمد الجمر فى الكانون حين قدح « 3 »
فالثّلج قطن عليك السّحب تندفه * و الجوّ يحلجه و القوس قوس قزح « 4 »
جوّ هوا بردّ « 5 » برد « 6 » ، برد قاقم « 7 » بر دوش كشيد ، و زمانه از شدت سرما بر پوستين روباه زرد « 8 » خزيد . در اندام جمادات از جمد « 9 » قشعريره « 10 » عيان شد ، و كرهء نار از بيم افسردگى در جامهء چرخ سنجابى « 11 » نهان .
نثر السّحاب من الهواء دراهما * و كسى الجبال من الحواصل ملبسا « 12 »
و الرّيح باردة الهبوب كأنّها * أنفاس من عشق الحسان فأفلسا « 13 »
هامش
( 1 ) - تير كوچك ( برهان ) .
( 2 ) - ج نيزك بفتح اول و سوم و سكون دوم ، نيزهء كوتاه ( اقرب الموارد ) .
( 3 ) - همانا فسرده شد شراب در مركز هر قدحى و خاموش شد آتش در آتشدان هنگامى كه افروخت .
( 4 ) - پس برف پنبهايست مىزند آن را بر تو ابرها و هوا از پنبه دانه بيرون مىكند آن را و كمان ، رنگين كمانست .
( 5 ) - مركب از به - بخاطر براى . + رد - برگرداندن .
( 6 ) - سرما .
( 7 ) - پوستى باشد سفيد و به غايت گرم مىباشد و مردمان اكابرپوشند ( برهان ) نوعى از چارپايان از تيرهء سموريان است ( حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .
( 8 ) - روباه زرد ، آفتاب ( برهان ) .
( 9 ) - برف و آب منجمد ( ر ب ) .
( 10 ) - فراخه ( لرزه ) ( ر ب ) .
( 11 ) - بمانند سنجاب . سنجابگون .
( 12 ) - پراكند ابر از هوا درهمهايى و پوشيد كوهها از حواصلها پوششى .
( 13 ) - و باد سرد است در وزيدن گويا آن دمهاى كسى است كه عاشق شده است نيكوصورتان را پس درويش شده است .