پلنگينه « 1 » پوش به تنمّر « 2 » پرداخت ، و « بارق بربرى » « 3 » برق « 4 » ، أبرق « 5 » براق « 6 » سير فلك را به لجام زر [ 1 ] و ركاب سحاب آراسته بيارق « 7 » برّاق بر افراخت .
و بارقة لاحت عشاء فأمطرت * سحيقا من الكافور فى كلّ معطف « 8 »
فمن غصن بالثّلج فيها متوّج * و آخر يضحى فى جليد مشنّف « 9 »
سايهء ابر بيش از ابر « 10 » نيشزن جان گرديد ، و باران « عقرب » زياده بر عقرب حيران « 11 » لادغ « 12 » و لازع « 13 » قلوب حيران . پيكان آبدار قطرات هطل « 14 » ، چون خدنگ آتشبار كمات « 15 » بطل « 16 » از درع « 17 » و مغفر « 18 »
هامش
[ 1 ] - يو ، ابر .
( 1 ) - لباس جوشنى كه از پوست پلنگ كنند ( ر ب ) .
( 2 ) - خشم گرفتن . زشتخوى شدن . پلنگى نمودن ( ر ب ) .
( 3 ) - نام پهلوانى از لشكر اسكندر ( حواشى ) .
( 4 ) - اضافهء مشبه به بمشبه .
( 5 ) - آنچه در آن سياهى و سپيدى باشد ( ر ب ) ابلق . در اين صورت صفت جاى موصوف نشسته است : اسب ابرق .
( 6 ) - نام ستور كه رسول ( ص ) در شب معراج بدان نشست ( ر ب ) .
( 7 ) - ج بيرق ( نف ) .
( 8 ) - و بسا برقى كه درخشيد شامگاهان پس بارانيد سودهشده از كافور در هر كنار .
( 9 ) - پس بسا شاخهاى كه در آن ( باغ ) از برف تاج بتارك بر نهاده است و شاخ ديگر كه ظاهر مىشود گوشواره نهاده از يخ .
( 10 ) - ج ابرة بكسر اول و سكون دوم و فتح سوم ، سوزن ( ر ب ) .
( 11 ) - ج حائر ، جاى پست ( ر ب )
( 12 ) - گزنده ( ر ب ) .
( 13 ) - سوزنده ( ر ب ) .
( 14 ) - پى در پى ريزان ( اقرب الموارد ) .
( 15 ) - ج كمى بفتح اول و كسر دوم و تشديد ياء ، دلاور ( ر ب ) .
( 16 ) - دلاور ( ر ب ) .
( 17 ) - زره .
( 18 ) - زره كه زير كلاه پوشند ( ر ب ) .