رزم « گرازه » « 1 » گراز « 2 » « البرز » « 3 » گرز ، و « ربّ شدّ فى الكرز » « 4 » ، از « قزوين » به سمت « شيروان » نهضت نموده قلعهء شامخهء « شماخى » « 5 » را مقرّ جند « شماخ » « 6 » شوكت شوامخ « 7 » شكوه ساخت ، و بنوك نيزه و زوبين . دليران « كيوان » « 8 » نبرد « گيو » « 9 » توان ، و گوان « اكوان » « 10 » مهابت نيو « 11 » نوان « 12 » ، كه هريك « جهن » « 13 » جهان و سر آمد اكوان « 14 » بودند ، حرق « 15 » در جوسق « 16 » رويين در انداختند . چون حضرتش فريدون فر و هوشنگ هوش بود ، و لشكرش « قارن » قرين « و بيژن » اوژن « 17 » ، بدفع خصم « » سياوشوش ، زمين را با زجّ « 18 » زجّ « 19 » سنان زره « 20 » گردانيد ، و از آنجا با صولت گشتاسبى و سطوت گرشاسبى و هيبت لهراسبى ، باد پايان « 21 » آذر گشت « 22 » را از
هامش
( 1 ) - نام پهلوانى ايرانى كه در جنگ دوازده رخ سيامك را كشت ( برهان ) .
( 2 ) - خراميدن در كارزار ( برهان ) .
( 3 ) - نام پهلوانى ( برهان ) .
( 4 ) - چه بسا دويدن كه در خرجين بود . منشأ اين مثل كره اسبى است كه آن را پس از تولد در خرجين نهادند و به راه بردند و وجه اين مثل باختلاف روايت شده ( ر ك جمهرة اللغه . مجمع الامثال ) .
( 5 ) - قصبهء شيروان است از اقليم پنجم . ( نزهة القلوب ص 92 ) .
( 6 ) - نام يكى از پهلوانان ايرانى . . . ( برهان ) .
( 7 ) - جبال شوامخ ، كوههاى بلند ( ر ب ) .
( 8 ) - نام ستارهء زحل ( برهان ) .
( 9 ) - نام پسر گودرز ( برهان ) .
( 10 ) - نام ديويست كه رستم را به دريا انداخت و هم بدست رستم كشته شد ( برهان ) .
( 11 ) - پهلوان . دلير ( برهان ) .
( 12 ) - آگاه . هوشيار ( برهان ) . ( توان ؟ ) .
( 13 ) - نام پسر افراسياب ( برهان ) .
( 14 ) - ج كون ، عالم .
( 15 ) - سوزندگى سوختن .
( 16 ) - كوشك .
( 17 ) - اوژنيدن ، افكندن ، اوژنديدن ( برهان ) .
( 18 ) - آهن بن نيزه ( ر ب ) .
( 19 ) - بن نيزه ( ر ب ) .
( 20 ) - مشبك . سوراخ سوراخ . و در آن ايهامى است به ( زره ) خويشاوند افراسياب كه در كشتن سياوش كوشيد .
( 21 ) - ج بادپا ، اسب .
( 22 ) - آذر گردش ، تندرو ، همچون آذر .