و اكثر عظماى « 1 » « بخارا » وارد خدمت خديو جهانآرا ، و از آنجا خارج « چار جو » « 2 » مقرّ اردوى كيهان پوگشته جسر متينى بر آب « آمويه » بستند ، و لشكر منصور مانند تتابع شهور و توالى دهور « 3 » با قلب جسور بعزم مجاسرت « 4 » از جسر عبور ، و حضرتش ركوب « 5 » بادپاى خاكپيماى آب گردش آتشين سنبك « 6 » را بمراكب ميمونالنّقيبهء « 7 » سفينه و سنبك « 8 » بدل ساخته به مقتضاى
« إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ حَمَلْناكُمْ فِي الْجارِيَةِ »
« 9 » با غلامان خاص بر جوارى « 10 » نشسته از آن بحر زاخر « 11 »
« وَ تَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَواخِرَ »
« 12 » گذشتند .
در آنجا « حكيم بى اتاليق » « 13 » كه حكمهء « 14 » توسن حكمرانى « ابو الفيض خان » والى بخارا بود ، از آنجا كه داء دوى « 15 » بىدوا را معالجت در معالجت [ 1 ] اولى ، حكيمانه بقانون اصابت « 16 » معاملت كرده از جانب والى مذكور
هامش
[ 1 ] - ط ، معالجت در معاجلت .
( 1 ) - ج عظيم بزرگ .
( 2 ) - شهركى از اجزاى بخاراست بر لب جيحون بخوارزم نزديك ( لغتنامه . آنندراج . انجمن آراء ) . آمل در قرون وسطى معروف بود به آمويه و از آن پس معروف شد به چهار جوى و هنوز به همين اسم خوانده مىشود ( سرزمينهاى خلافت شرقى ص 429 ) .
( 3 ) - ج دهر ، روزگار .
( 4 ) - اين باب از مادهء جسارت ديده نشد .
( 5 ) - ستور بر نشستنى ( ر ب ) .
( 6 ) - پيش سم ستور ( ر ب ) .
( 7 ) - مبارك امر . فلان ميمون النقيبه ، مبارك نفس .
( 8 ) - كشتى كوچك ( برهان ) .
( 9 ) - همانا چون طغيان كرد آب برداشتيم شما را در كشتى . ( آيهء 11 سورهء الحاقه ) .
( 10 ) - جارية ، كشتى . و در آن ايهامى است بمعنى ديگر آن ، دختر خرد ، به تناسب غلامان .
( 11 ) - بسيار آب ( ر ب ) .
( 12 ) - و مىبينى كشتيها را در آن شكافنده ( از آيهء 13 سورهء فاطر ) .
( 13 ) - ظاهرا عنوان وصفى اين نماينده باشد نه نام او . مركب از بى - باى بيك . بزرگ + اتاليق - اتاليك - قائممقام پدر . مؤدب . جمعا مؤدب بزرگ . پدر بزرگ و اتاليقى سمت و رتبهاى بوده است در دورهء قاجار . ( ر ك لغتنامه . اتاليق ) .
( 14 ) - گام لگام كه در آن فسار باشد ( ر ب ) .
( 15 ) - مكر و حيله ( نف ) .
( 16 ) - اصابة ، رسيدن چيزىرا مجازا تشخيص بيمارى .