با شاهزاده « رضا قلى ميرزا » جز بر جربزت [ 1 ] « 1 » معامله نمىكرد ، مرتع « 2 » عمرش در « سبزوار [ 2 ] » سبزهوار پامال قهر و طائر اقبالش در مرغزار جهان چون مرغ زار گرفتار دام حادثهء دهر گشته به ناسازگارى بخت بهرج « 3 » و روزگار نابهره « 4 » از دولت نابهره « 5 » بهره نيافت ، و گياه نو خيز حيات « عبّاس ميرزا » ولد بىگناهش نيز مانند اب صورت « هشيم محتظر » « 6 » يافته از ظلم و عنا « 7 » نمودار
« فَجَعَلَهُ غُثاءً أَحْوى »
« 8 » شد و هماى نام و نشان صفويّه هم آشيان « عنقاى مغرب » « 9 » و روز دولت ايشان « كأمس الذّاهب » « 10 » گرديد ، « و حسين خان غلجاى » هم كه در مازندران با مال و نشب « 11 » روزى بشب مىرساند از روى روزگار ديده بربست ، و پشت زندگى پست بديد . و الواح نسب « 12 » و نسب و اوراق حسب « 13 » و حسب « 14 » را چست حسب الحكم قضا از نقش بقا پرداخته طريق فنا جست .
در بيان تسخير بخارا و تأديب سركشان لباب « 15 »
« إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ »
« 16 » . هنگامى كه از اثر ابر آذارى و
هامش
[ 1 ] - يو . حريرت .
[ 2 ] - سبزهوار .
( 1 ) - منحوت از جربز ، خبيث . ( ر ب ) .
( 2 ) - چراكاه .
( 3 ) - باطل . فاسد ( ر ب ) .
( 4 ) - فرومايه ( برهان ) .
( 5 ) - عظيم و بزرگ ( برهان ) .
( 6 ) - مانند ( گياه خشك ) درهم شكستهء حظيرهساز . ( مأخوذ از آيهء 31 سورهء قمر ) .
( 7 ) - عناء ، رنج . ( ر ب ) .
( 8 ) - پس گرداند آن را پوسيدهء خشك تيره . ( آيهء 5 سورهء اعلى ) .
( 9 ) - عنقا ، رخ بود و مغرب از آن جهت گويند كه ديده نشود و از مردمان دور بود . ( ر ك مجمع الامثال ) ذيل حلفت به عنقاء . . .
( 10 ) - چون ديروز گذشته .
( 11 ) - مال اصيل ، صامت باشد يا ناطق ( ر ب ) .
( 12 ) - نسبت دادن . ياد كردن نژاد .
( 13 ) - نژاد .
( 14 ) - بزرگى ( ر ب ) .
( 15 ) - مقصود معلوم نشد . لب آب ؟ .
( 16 ) - همانا در آن هرآينه يادآورى است مر خداوندان خرد را .