بهاريّاتش « 1 » از شرمسارى رنگ باخته ، و گلهاى طرىّ « 2 » خود را در عداد خار بوتههاى آن شمردى [ 1 ] بلكه از انفعال سر به زير افكنده « اذلّ من البساط » « 3 » نقش قالى شمردى « 4 » . مخمل از رشك او بىخواب بود ، و قالى از غم در تبوتاب ، و باقى نفائس بىقياس به ساحت حصول ، وصول يافت ، و در حقيقت لهنة الضّيفى « 5 » از جانب هنديان نسبت باصناف آن اضياف « 6 » منزله « 7 » كه نازل منزلهء « 8 » نوازل « 9 » سماوى بودند به عمل آمد و عاقبت خانمان را اضافهء آن اضافه « 10 » كردند .
« محمد شاه » از حومهء زبون « 11 » به زبونى گراييده بمعقل « 12 » « كرنال » فرار و در ميان حصار انحصار « 13 » جست . « اقصر لمّا ابصر » « 14 » ، بامر و الا چند هزار سوار [ 2 ] سوّار « 15 » سوّار « 16 » سوار ، كه سوار « 17 » ساعد « 18 » جلادت و سوّار « 19 » نشئهء بسالت « 20 » بودند ، سورا « 21 » اسوار « 22 » و ادوار « 23 » اردوى او را فروگرفتند ، و مانند مژگان اشفار « 24 »
هامش
[ 1 ] - ط ، بوتههاى نشمردى
[ 2 ] - ط ، اسوار .
( 1 ) - ج بهاريه ، منسوب به بهار ، گل و سبزه .
( 2 ) - تر و تازه . شاداب .
( 3 ) - خوارتر از گستردنى . چه آن هميشه گسترده است و بر آن پا مىنهند ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 4 ) - نقش قالى شمردن ، را در تداول ، تن به كار ننگين دادن در مورد مخنثان گويند .
( 5 ) - ناشتاى مهمان .
( 6 ) - ج ضيف ، مهمان .
( 7 ) - فرودآمده .
( 8 ) - نازل منزله ، مشابه ، مانند .
( 9 ) - ج نازلة بلاى سخت ( ر ب ) .
( 10 ) - مهمانى .
( 11 ) - جنگ انبوه . ( از ر ب )
( 12 ) - پناه جاى ( ر ب ) .
( 13 ) - محبوس شدن . ( المنجد ) حصارى شدن .
( 14 ) - از طلب بازايستاد چون پايان بد را نگريست ( از مجمع الامثال ) .
( 15 ) - عربدهگر ( ر ب ) .
( 16 ) - شير ( ر ب ) .
( 17 ) - ياره ( ر ب ) دستبند .
( 18 ) - بازو .
( 19 ) - مست ( ر ب ) .
( 20 ) - دليرى ( ر ب ) .
( 21 ) - جهان ، حمله كنان ( از ر ب ) .
( 22 ) - جمع سور ، بارهء شهر ( ر ب ) .
( 23 ) - گرداگرد .
( 24 ) - ج شفر بضم اول ، كرانهء نيام چشم كه مژه بر وى رويد ( ر ب )