رنگينى گلهاى لعلگونش مردم باصره « 1 » را از پس هفت پردگان ، بدخشان « 2 » در پيش بصر . خليل از گرم روان [ 1 ] « 3 » وادى شوق گل آتشينش ، و خضر از باديهپيمايان هواى سبزهزار دلنشينش . سرو آزاد بندهء نهال گلزارش ، شمشاد سبز كردهء فيض جويبارش .
از شيرينكارى طرح باغاتش « فرهاد » از خجالت به ناخن نوك تيشه سر خويش مىخارد ، و از جلوهء ليلى و شان لالههاى صحرائيش بيد مجنون خود را مجنون باديهنشين مىشمارد [ 2 ] ، شادابى شمشادش را سدره و طوبى ، صدره ، طوبى له « 4 » گفته ، و صفاى صنوبرش وصفهاى بلند از صاحبدلان جهان شنفته ، از نشأهخيزى [ 3 ] خاكش هر گل صدبرگ را چون بلبل ، هزار « 5 » شيداى سرمست ، و چنارش را از هر ورق ، شجرهء بزرگوارى « 6 »
« أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ »
« 7 » در دست « 8 » . باغاتش از گل ابريشم كارگاه ديبا طرازى ، و چمنش از لالههاى تابناك انجمن آتشبازى . هجوم لطافت زنبقش تا سر ديوارها ، و خار پاى راهروان دشتش گل سر سبد گلزارها . از سر شادى آبشارش كوه را جوش طراوت تا كمر ، و از موج صفاى خاكش سنگ خارا غرقاب گوهر .
سبزهء دلجوى طربجويش خضرى كه با درّاعهء « 9 » خضرا [ 4 ] بر لب آب حيوان
هامش
[ 1 ] - يو ، كرمى دان
[ 2 ] - ط ، اضافه دارد ، و رعناى سروش دل از صنوبر ربوده
[ 3 ] - يو ، خير
[ 4 ] - ط خضرى
( 1 ) - مردمك چشم .
( 2 ) - ولايتى است بين هندوستان و خراسان ( برهان ) ناحيتى است در ساحل نهر كچكه ( حاشيهء برهان مصحح آقاى دكتر معين ) . و در آن ايهامى است به لعل بدخشانى كه از اين ناحيت خيزد .
( 3 ) - سالكان . ( برهان ) .
( 4 ) - خوشا او را .
( 5 ) - بمناسبت نام دگر بلبل كه هزار است
( 6 ) - نسبنامه .
( 7 ) - بن آن استوار است و شاخهء آن در آسمانست ( از آيهء 29 سورهء ابراهيم )
( 8 ) - استعاره از برگ چنار
( 9 ) - جامه ( ر ب )