بادهء لعلگون در ساغر بلورين ، ياقوت روان ياقوت روان بودى ، و نشيد « 1 » شيد « 2 » پيكر ، رامشگر بزم بودى يا آرامشگر جان . طرّهء پرتاب لعبتگران دام دل حور بودى يا آرام دل حور « 3 » ، و خال نيلگون بر رخ آتشفامشان ياسمن در گلزار بودى يا سمندر در تنور . مغان را در « صحراى مغان » زنّار ساغر « 4 » تا به گردن مىآمد ، و فغان « 5 » را خوشاب خوشهء تاك و مى سر جوش خوش از پا مىافكند . هوا كمان رستم « 6 » مىكشيد و قدح را تيغ افراسياب از ميان مىدرخشيد .
و أمطر الكأس ماء من أبارقه « 7 » * فأنبت الدّر فى أرض من الذّهب
و سبّح [ 1 ] القوم لمّا أن رأوا عجبا * نورا من الماء أم نارا من العنب
از اين دولت فيروز كار ، روزگار استقرار يافت ، و زمانهء پرغم بر غم اعادى شادمانى از سر گرفت ، و نوروز نوآيين از نو ، آيين عدل و داد تازه كرد .
ستاره « 8 » بست ستاره سماع « 9 » كرد سماع « 10 »
موسم ربيعى از قوت طبيعى بأزهار « 11 » و سرور « 12 » اظهار سرور كرده بر
هامش
[ 1 ] - نو ، ط ، سبح
( 1 ) - بمعنى ناشد ، خواننده ، استعمال شده ولى ديده نشد .
( 2 ) - آفتاب .
( 3 ) - هلاك و نقصان . ( ر ب ) تباه . هلاك
( 4 ) - موج پياله ، شراب و خطى را نيز گويند منحنى كه از شراب در پياله معلوم مىشود تا پر شدن پياله . ( برهان )
( 5 ) - ج فغ ، جوان خوش صورت ( از برهان ) .
( 6 ) - قوس و قزح .
( 7 ) - ج ابريق .
( 8 ) - سهتار .
( 9 ) - وجد و سرور و رقص . ( نف )
( 10 ) - گوش .
( 11 ) - ج زهره بفتح اول گياه و شكوفه . ( ر ب )
( 12 ) - اطراف شاخههاى رياحين ( ر ب ) .