پرتو خورشيد مصيقل « 1 » مرآت جهان را چنان عكس مرگ « 2 » ساخت كه از چارآينهء « 3 » پيكر عنصرى و قالب هيولائى يلان جز عكس گرم « 4 » متصور نمىشد ، و مهر بىمهر به نوعى جوّ هوا و جوف سما را به آتش تفيده كرد ، كه سنگ در زير سنابك « 5 » بادپايان زرين نعل جز سبابك « 6 » سيم نمىنمود . سهام اشعهء خور در آن هواى گرم آهن تفته را در بر بهادران سرد مىكرد ، و ناوك سهام سرخ در هياكل سفيد « 7 » به فولاد سبز « 8 » عمل زرد « 9 » به كار مىبرد . از لوايح سموم سرد « 10 » گرمى
« إِنَّها لَظى نَزَّاعَةً لِلشَّوى »
« 11 » بر وى ظهور مىآمد ، و از هواى مهاوى « 12 » و ماهيّت مهامه « 13 » ، آتش هاويه « 14 »
« وَ ما أَدْراكَ ما هِيَهْ نارٌ حامِيَةٌ »
« 15 » زبانه مىكشيد ، خنك آنكس كه در آن جنگ در سايهء ديوار نيستى مىآرميد و خوشا حال مبارزى كه در آن وادى بىآب از آبروان دست مىشست .
بيت :
ز نور تابش خورشيد لعلفام شدى * سرو « 16 » ى آهوى دشتى چو آتشين خلخال
چو گرم گشتى آب از هواى آتش طبع * پشيزه « 17 » نرم شدى در مسام [ 1 ] ماهى وال [ 2 ] « 18 »
هامش
[ 1 ] - يو ، ميان .
[ 2 ] - ط ، يو ، دال .
( 1 ) - صيقل زده .
( 2 ) - گرم .
( 3 ) - از پوششهاى جنگى قديم چهار پاره آهن پهن كه در زير زره بر سينه پيوند كنند ( لغد ) .
( 4 ) - مرگ .
( 5 ) - كنار سم چارپا
( 6 ) - گداخته و ريخته .
( 7 ) - بدنهاى سپيد .
( 8 ) - شمشير .
( 9 ) - حلقههاى زره را درهم افكندن ( ر ب ) .
( 10 ) - پى هم .
( 11 ) - همانا آن زبانهايست ، خالصكننده است پوست و گوشت را ( آيات 15 و 16 سورهء معارج ) .
( 12 ) - ج مهوى مغاك ميان دو كوه و مانند آن ( ر ب ) .
( 13 ) - دشت و بيابان ( نف ) .
( 14 ) - دوزخ ( ر ب ) .
( 15 ) - چه دانا كرده است ترا ( كه ) چيست آن ، آتشى است گرمى آن به غايت رسيده ( آيه 7 و 8 سورهء القارعة ) .
( 16 ) - شاخ .
( 17 ) - فلس ماهى .
( 18 ) - نوعى ماهى بزرك كه داراى فلس است ( از برهان )