فوجى كه در دشت رزم از دست قهرمان قهر ، امان يافتند از همان دار الحرب با اندوه و كرب آغاز هرب كرده هر بطريقى « 1 » بطريقى گريخت « الاوب أوب نعامة » « 2 » . سر عسكر چون از ضمّ جناحين « 3 » ، كسر طاير اقبال را مجزوم و علامات « 4 » جبن [ 1 ] از جبين جيش [ 2 ] خويش معلوم يافت با بقاياى بغايا « 5 » و بغاة « 6 » سرايا « 7 » كه در مواقف « 8 » مواقفت « 9 » مرافقت « 10 » ورزيده بودند ، در همان مكان كه بشطّ اتصال داشت خيام نزول افراخت و اطراف اردوى خود را بشجعان ينكچرى « 11 » و تفنگچيان جرى « 12 » مرتبط ساخت .
پس جناب نادرى با فوجى پياده كه به بادهء خونآشامى معتاد بودند . به منافحت « 13 » و منافخت « 14 » پرداخته زمان حرب و اوان طعن و ضرب از چاشتگاه تا پسين امتداد و گرما در آن صرماء « 15 » به حدّى اشتداد يافت كه حوت « 16 » در هزار تابه « 17 » بريان و عين الثّور « 18 » بر تشنهكامى شيران بيشهء وغا گريان بود :
و هاجرة حرّها واقد * تصيب لحاجبها حاجبى « 19 »
تلوذ من الشّمس أطلاؤها * لواذ الغريم من الطّالب « 20 »
هامش
[ 1 ] - ط ، اضافه دارد ، جنس . نو ، جنين و جنس .
[ 2 ] - ط ، اضافه دارد . خنس .
( 1 ) - سرهنگ روم كه ده هزار مرد جنگى در زير حكم او باشد ( ر ب ) .
( 2 ) - براى كسى كه در بازگشت شتاب كند مثل زنند ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 3 ) - ملاقات فريقين .
( 4 ) - لطف تناسب كسر ، مجزوم ، علامات كه اصطلاح نحوى است ، آشكار است
( 5 ) - ج بغيه ، طلايه ( ر ب ) .
( 6 ) - ج باغى ، ياغى .
( 7 ) - ج سريه بفتح اول و تشديد يا ، پارهاى از لشكر ( ر ب ) .
( 8 ) - ج موقف . ايستادن جاى .
( 9 ) - با كسى ايستادن در جنگ .
( 10 ) - يارى ، رفاقت .
( 11 ) - ينىچرى . چريك نو ، سرباز جديد
( 12 ) - جرىء ، با جرأت .
( 13 ) - روباروى جنگ كردن ( ر ب ) .
( 14 ) - منافحت ( ر ب ) .
( 15 ) - دشت بىآب ( ر ب ) .
( 16 ) - ماهى و نيز نام برج دوازدهم .
( 17 ) - آفتاب ( برهان ) .
( 18 ) - ستارهء دبران .
( 19 ) - و نيمروزى كه گرمى آن افروخته است آسيب مىرساند ابروى مرا كرانهء آن كه نخست بر مىآيد .
( 20 ) - اطلا ، ج ، طلا ، بچهء گاو و گوسفند و ريزهاى خرد از هر چيزى ( ؟ )