ثبات را منثلم « 1 » و نظم قول را كه بحر هزج « 2 » بود مجتثّ « 3 » ساخت « ربّ عجلة تهب ريثا و ربّ فروقة يدعى ليثا » « 4 » .
شاه طهماسب چون صفوف منظوم خود را منثور « 5 » و متبور « 6 » و آن [ 1 ] عقود منضود [ 2 ] « 7 » را منشور « 8 » و مبتور « 9 » ديد با دل محنتپژوه و طبع دژم « 10 » و قلب نژند و حال دژند « 11 » و خاطر پژمان و جان پردژمان « 12 » و ضمير فژوليده « 13 » و باطن غرشيده « 14 » و سينهء غميده و درون درد آكنده وارد اصفهان گشته با اينكه هنوز امور ممالك انتظامى و جروح قلوب التيامى نيافته بود ، اين وهن علاوهء علل سابقه و دست تقريع « 15 » جديدى بر رئوس « 16 » دامغه « 17 » گرديد . « قرع سنّ النّادم » « 18 » .
اعيان دولت عثمانيه را چون صيت شوكت نادريّه شوكافكن راه انديشه بود بارشاد فكر نجيح « 19 » از تجمّح « 20 » تحنّج « 21 » ، و بحنح « 22 » تصالح و تنصّح « 23 »
هامش
[ 1 ] - يو ، ندارد .
[ 2 ] - ط ، اضافه دارد : خود را .
( 1 ) - رخنهدار ( ر ب ) .
( 2 ) - ترانهء طربانگيز و ر ك ح 17 ص 83 .
( 3 ) - از بيخ بركنده و نيز در اصطلاح عروضيان نام بحريست و اجزاى آن از اصل مستفعلن فاعلاتن چهار بار مفاعلن فعلاتن است ( المعجم ص 116 ) .
( 4 ) - چه بسيار شتابى كه درنگى بخشد ( بدرنگى گرايد ) و چه بسيار ترسويى كه شير خوانده شود . و اصل اين مثل از مالك بن عوف است دربارهء شوهر خواهر خويش كه او را از حركت مانع شد و او نپذيرفت و در راه مردى بنام مروان به دو رسيد و زن وى را از او بگرفت ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 5 ) - پراكنده .
( 6 ) - هلاكشده ( ر ب ) .
( 7 ) - برهم نهاده ( ر ب ) مرتب .
( 8 ) - پراكنده .
( 9 ) - بريده دم ( ر ب ) .
( 10 ) - افسرده و غمگين ( برهان ) .
( 11 ) - خشمآلود و قهرناك ( برهان ) .
( 12 ) - حسرت ( برهان ) .
( 13 ) - پژمرده ( برهان ) .
( 14 ) - خشمگين ( برهان ) .
( 15 ) - سرزنش ( ر ب ) .
( 16 ) - ج رأس ، سر .
( 17 ) - شكسته .
( 18 ) - ر ك تعليقات .
( 19 ) - درست . ( ر ب ) .
( 20 ) - در يو ، تحميج و در حواشى سركشى معنى شده ، ليكن از ماده جموج باب تفعيل ديده نشد ، شايد قياسا استعمال شده است .
( 21 ) - ميل كردن : مطاوع احنج ؟
( 22 ) - پناه ( ر ب ) .
( 23 ) - به ناصحان مانند شدن ( ر ب ) .