ستيز در آمده اظهار خيرگى و آغاز چيرگى كردند . قزلباشيّه تنگناى يأس را موسّع و ديدهء بخت را مرسّع [ 1 ] « 1 » ديده چهره برتافتند . شاهين مرام شاهى ناچار از صيدگاه دشمن شكارى چون بهلهء « 2 » تهيدست برگشت .
بعد ما كه زمان مكث و اقامت ادامت يافت و ديگ هوسناكيشان كه به آتش خام دستى در غليان بود با دامت آب دلسردى از جوش فرونشست ، وقوع قحط و شيوع قعط « 3 » ضميمهء [ 2 ] علّت شده انتهاض « 4 » لوا « 5 » و اهتزاز « 6 » رايت و الا بر توقف راجح آمد لابد از راه دوقّوزيولوم « 7 » عازم تبريز گشتند .
احمد پاشاى والى بغداد از نهضت شاهى مطّلع و اختر مقصودش از مطلع نهزه « 8 » ملتمع « 9 » گشته با افواج [ 3 ] مجتمع و أسياف مندلع « 10 » غذوان « 11 » عدوان [ 4 ] « 12 » برانگيخت . موكب شاهى بسبب تشتّت « 13 » لشكر و تبدّد « 14 » عسكر بجانب زنجان و و سلطانيه توجّه نموده [ 5 ] بعد از ورود به ابهر محمّد عليخان بيكاربيكى فارس با فرسان « 15 » آن ديار و جمعيت آراسته بركاب پيوست .
هامش
[ 1 ] - ط ، اضافه دارد : و ديده تحير را مرسع .
[ 2 ] - ط ، ذميمه .
[ 3 ] - ط ، به افواج .
[ 4 ] - عت ، ط ، اضافه دارد : عدوان .
[ 5 ] - ط ، نموده بود .
( 1 ) - برهم چسبيده ( ر ب ) .
( 2 ) - پوستى باشد كه به اندام پنجهء دست دوزند و ميرشكاران بر دست كشند و چرخ و بازو شاهين را بدست گيرند . ( برهان )
( 3 ) - تنگ كردن ، بستن .
( 4 ) - برخاستن .
( 5 ) - پرچم .
( 6 ) - جنبش .
( 7 ) - به فارسى ، نه راه . نام راهى است ( حاشيهء نو ) .
( 8 ) - فرصت و پرواى كار . غنيمت ( ر ب ) .
( 9 ) - درخشنده ( ر ب ) .
( 10 ) - از غلاف بيرون آينده .
( 11 ) - اسب شادمان شتابرو ( ر ب ) .
( 12 ) - دشمنى .
( 13 ) - پراكندگى .
( 14 ) - پراكندگى پريشانى .
( 15 ) - ج فارس ، سوار .