مأنوس گشته با جند و جنيدش « 1 » در حندس « 2 » ليل « 3 » از تنگناى اهتلاك « 4 » مركب نجات بيرون تاخت ، و از روى تمحّل « 5 » بلا تمحّل « 6 » و تحمّل بجانب قندهار شتافت .
بنا بر ابتغاء « 7 » بغاة « 8 » قلعه [ 1 ] ، ولايت و ايالت باللّه يار خان كه صفت « ناركىّ خيّلت نارشىّ » « 9 » در جبلّت حيلتسرشت مركوز داشت ، عنايت گشته اللّه يار خان باز بار حكمرانى در قلعه گشود و پا از آستان « 10 » و دست از آستين كشيده « 11 » به بسط [ 2 ] بساط تبسّط طغيان و قبض مقابض « 12 » قواضب « 13 » عصيان پرداخت ، و به اضلال « 14 » بخت غضبان مستظهر « 15 » به متانت « 16 » باره « 17 » گشته دوباره بارهء « 18 » عقوق « 19 » جولان داد و بجانب تجانب « 20 » گراييد .
چون احاطهء خطّه « هرات » و احصار « 21 » و حصار « 22 » حصار امتداد يافت ،
هامش
[ 1 ] - عت ، ندارد .
[ 2 ] - ط ، در بسط
( 1 ) - معنى معلوم نشد .
( 2 ) - تاريكى ( ر ب ) .
( 3 ) - شب .
( 4 ) - در هلاكت افكندن خود را ( ر ب ) هلاكت .
( 5 ) - مكر نمودن ( ر ب ) .
( 6 ) - تكلف ( ر ب ) .
( 7 ) - طلبيدن خواستن .
( 8 ) - ج باغى ، طالب و جوينده .
( 9 ) - آتش داغ كردن بود گمان رفت آتش بريان كردن باشد . براى فريفته شدن به چيزى و آشكار گشتن خلاف آن زنند مرادف . بوى كباب بلند است ولى خر داغ مىكنند . در امثال و حكم اين مثل : ( رب ناركى خيلت نار شيئى ) آمده .
( 10 ) - پا از آستان كشيدن ، ترك خدمت گفتن .
( 11 ) - دست از آستين كشيدن ، دست درازى كردن ، تطاول .
( 12 ) - ج مقبض بكسر اول و سكون دوم و فتح سوم ، قبضهء شمشير ( ر ب ) .
( 13 ) - ج قاضب . شمشير بران
( 14 ) - مغلوب شدن . ضايع شدن . مردن ( ر ب ) .
( 15 ) - قوى پشت .
( 16 ) - استوارى .
( 17 ) - حصار قلعه ( برهان ) .
( 18 ) - اسب .
( 19 ) - نافرمانى .
( 20 ) - دورى .
( 21 ) - تنگ گرفتن و محاصره كردن ( ر ب ) .
( 22 ) - كسى را حصارى كردن به جنگ . ( ر ب ) .