الصُّدُورِ »
« 1 » . در تنگناى معقل « 2 » ، ايشان را هم پاى عقل اعتقال « 3 » يافت ، و هم دست تدبير
« إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَخَبِيرٌ »
« 4 » .
در همان اوان سر كردهاى كه مأمور بتاخت ناحيت « فراه » بود از روى فراهت « 5 » و فرّهى [ 1 ] « 6 » و ارتباط جأش در ولايت « خاش » با افاغنهء اوخاش « 7 » كه « ذو الفقار خان » [ 2 ] را خويش و خاش « 8 » بودند ، پرخاش نموده جمعى از ايشان را با سر كردهء آن گروه سر كرده [ 3 ] « 9 » قلعهء « خاش » « 10 » را متصرف گشتند ، و همچنين جمعى از جند منصور بتاخت « كرشك » كه رشك بلاد بود مأمور گشته باقبال خديو زمين داور « 11 » ، در حوالى قلعهء « بست » ماه عمر بسيارى از افغان را به محاقّه « 12 » ، قرين محاق « 13 » و بست ساختند ، و « كرشك » و « زمين داور » به حيطهء تسخير در آمد ، و در همان هنگام [ 4 ] « حسين خان غلجه » والى قندهار چون كشتى خود را گرفتار لجّهء متالف « 14 » ديد ، خواست كه تمساح جان
هامش
[ 1 ] - يو ، فرى .
[ 2 ] - ط ، با ذو الفقار خان .
[ 3 ] - يو ، ندارد . عت ، سر كرده
[ 4 ] - يو ، در هنگام .
( 1 ) - و بر آورده شود آنچه در سينههاست ( آيهء 10 سورهء العاديات ) .
( 2 ) - پناه جاى ( ر ب ) .
( 3 ) - بستن .
( 4 ) - همانا پروردگار آنان بدانها در اين روز ( رستاخيز ) همانا بيناست ( آيهء 11 سورهء العاديات ) .
( 5 ) - زيركى ( ر ب ) .
( 6 ) - فر و شوكت و شكوه ( برهان ) .
( 7 ) - ج وخش بفتح اول و سكون دوم ، مردم فرومايه ( ر ب ) .
( 8 ) - كسى را گويند كه محبت بافراط داشته باشد ( برهان ) .
( 9 ) - معنى مناسب ديده نشد شايد منظور سر بريدن است چنان كه در تداول عامه نيز در مورد درخت گويند درخت را سر كرد ، يعنى شاخهاى سر آن را بريد .
( 10 ) - موضعى است از مضافات فراه ( برهان ) .
( 11 ) - داور زمين ، پادشاه .
( 12 ) - دعواى حق خصومت ( ر ب ) .
( 13 ) - آخر ماه كه قمر در آن پنهان باشد نه در بامداد و نه در شبانگاه آن به نظر آيد . ( ر ب ) .
( 14 ) - ج متلف بفتح اول و سوم ، جاى هلاك ( ر ب ) .