شكر را به تمساح « 1 » به دام تألّف كشد ، و زورق احوال را از لطمهء آن درياى پرشور و و شر رهايى بخشد ، نقش تسويل « 2 » از نفس مموه « 3 » برانگيخت ، و براى فريفتن فريقين « 4 »
« فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ »
« 5 » عامل مدلول
« وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ »
« 6 » گشته جمعى از خواص خود را برسم خدمت سكالى « 7 » بدرگاه عالى « 8 » و « سيدال » را كه سردار لشكرش [ 1 ] بود بنا بر حيل جبلّى با خيلى « اشأم من الاخيل » « 9 » بامداد طايفهء ابدالى فرستاد ، و بعد از چندى كه زور بازوى شوكت نادرى دست پايدارى سركشان افغان را تاب داده تاب و توان از ايشان مسلوب ساخت ، آن گروه « ذو الفقار خان » را از « هرات » از عاج « 10 » ، و به سمت « فراه » اخراج كرده از حضرت و الا مستدعى حضور « اللّه يار خان » [ 2 ] و متعهّد تفويض قلعه شدند ،
« ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ »
« 11 » بل « 12 » « اتّخذوا حمار الحاجات » « 13 » . سيد آل به مشاهدهء اين وهن « 14 » و ضعف از اهل قلعه مأيوس و به وحشت
هامش
[ 1 ] - ط ، لشكر شر .
[ 2 ] - يو ، نو ، اللّه يار .
( 1 ) - دروغ گفتن ( ر ب ) .
( 2 ) - آراستن كارى را ( ر ب ) .
( 3 ) - خبردهنده خلاف آنچه هست ( ر ب ) .
( 4 ) - تثنيه ، فريق : دو گروه .
( 5 ) - گروهى در بهشت ( اند ) و گروهى در دوزخ ( از آيهء 5 سورهء شورى ) .
( 6 ) - و چون ببينند كسانى را كه گرويدهاند گويند گرويديم و چون خلوت كنند با ديوان خود گويند همانا ما با شماييم ( از آيهء 13 سورهء بقره ) .
( 7 ) - خدمت خواستن .
( 8 ) - حذف فعل ( فرستاد ) بدون قرينه .
( 9 ) - شومتر از اخيل و اخيل مرغيست كه آن را شقراق نامند و به فال بد دارند ( از مجمع الامثال و رب ) .
( 10 ) - از جاى بركندن ( ر ب ) .
( 11 ) - پس گرفتند گوساله را از پس آنكه آمد آنان را حجتهاى روشن ( از آيهء 152 سورهء نساء ) .
( 12 ) - بلكه .
( 13 ) - خرى كه گروهى براى رفع حاجات خود دارند و هريك بارى كه دارد بر آن نهد ( حاشيهء نو ) براى كسى مثل زنند كه به كار خدمت گرفته شود ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 14 ) - سستى .