نيز با تيغ برّان بر آن فوج تيره روز زورآور شده در آن دل شب بتيغ جگرشكوف و رمح زهره شكاف اكثر را ناف « 1 » سينه تا ناف چاك كردند ، و آن فرقهء پيشانى « 2 » كه انف الاعداء « 3 » بودند ، چون جبين بخت را معفّر « 4 » و پاى ستيز « 5 » را از دست [ 1 ] « 6 » مسلوب « 7 » ديدند ، سرگشته و بىدستوپا گشته روى بتافتند « إنّ اخا الخلاط اعشى باللّيل » « 8 » از آنجا كه همّت آسمان وسعت بتضييق حال سكّان قلعه مقصور بود بعد از چند روز فوجى از دلاوران را به محارست « 9 » « نقره » « 10 » مأمور ساخته موكب و الا بجانب پل « مالان » والان « 11 » گرفت . چون هرىرود « 12 » طغيان داشت ثنى « 13 » عنان به طرف « زنده [ 2 ] جان » « 14 » فرموده از افاغنهء آنجا بر زنده جانى ابقا نكردند ، و جمعى از رؤساء زنده را از مرحله زندگى دور ساختند ، و از آنجا منزل « ده نو » مقام [ 3 ] كه پهلوانان نو گشته ، افاغنه سياهى سپاهى [ 4 ] را چون سرمه به نظر درآورده « 15 » از عين جهل تصور فوجى از قراول كرده به سردارى رأس « 16 » و دمدارى « 17 » ذنب « 18 » قلب « 19 » آرا شدند . خاقان عاليشان فى الحال
هامش
[ 1 ] - يو ، دست .
[ 2 ] - يو ، زندجان
[ 3 ] - يو ، بمقام .
[ 4 ] - ط ، سياه
( 1 ) - وسط ( برهان ) .
( 2 ) - قوت ، صلابت ( برهان ) و در اينجا بمعنى صفت به كار رفته .
( 3 ) - سختترين دشمنان ( از ر ب ) .
( 4 ) - خاكآلوده ( ر ب ) .
( 5 ) - پاى ستيز ، قوت و قرار .
( 6 ) - از اختيار ، از تملك .
( 7 ) - ربوده .
( 8 ) - خلاط كسى است كه شتر خود را به شتر ديگران آميزد تا حق خدا را ندهد و اعشى كسى است كه به شب نبيند و اين مثل را در حق خائن دغل كار زنند ( مجمع الامثال ) .
( 9 ) - نگاهبانى .
( 10 ) - ر ك ح 5 ص 276
( 11 ) - در حواشى متمايل معنى شده ، ولى مأخذى براى آن نيافتيم
( 12 ) - ر ك ح 20 ص 197 .
( 13 ) - بازگرداندن .
( 14 ) - محلى است بافغانستان بين غوريان و شمسآباد .
( 15 ) - ناچيز شمردند .
( 16 ) - سر ، و ر ك ح 11 ص 105
( 17 ) - دمدار . ساقه . دنبالهكش لشكر ( برهان ) .
( 18 ) - دنب ، دم و ر ك ح 11 ص 105
( 19 ) - قلب لشكر ، وسط لشكر اصطلاح نظامى و ر ك ح 13 ص 105 .