از سطوت شيرافكنان ، گاو بهيمهء ثور « 1 » در مرتع سبز فلك سراسيمه گشت ، و ميش كميش [ 1 ] « 2 » جدى « 3 » « اطرقى [ 2 ] و ميشى » « 4 » گويان به برج بره « 5 » گريخت ، و عرصهء صحراى وسيعه ، صفت « و شيعة فيها ذئاب [ 3 ] و نقد » « 6 » گرفت ، و هامون از كثرت غنائم « 7 » اغنام « 8 » لبالب « 9 » لبالب گرديد ، و جهان در سياهى نور « 10 » چون نور « 11 » در سياهى ديده مستغرق آمد ، و چرخ از انجم بر كوسپندان آن كو « 12 » سپند سوخت . [ 4 [
روز سوّم به حكم و الا جيوش جوشن پوش توسن خوشخرام را حزام « 13 » حزم بر حيزوم « 14 » بسته معركهء حرب آراستند ، « ذو الفقار خان ابدالى » « 15 » والى هرات نيز اظهار جوهر جلادت را از غلاف « 16 » و بميدان مصاف بر آمده « جاء بشرّ وعر بالقض و القضيض « 17 »
هامش
[ 1 ] - نو ، ط ، كميش السير .
[ 2 ] - يو ، اطوقى .
[ 3 ] - يو ، ذناب .
[ 4 ] - عت ، آموخت
( 1 ) - مقصود برج ثور است
( 2 ) - تيزرو ( ر ب ) .
( 3 ) - بزغاله . و نام برج دهم .
( 4 ) - طرق زدن پشم است به چكش و ميش آميختن موى است با پشم و اين مثل را براى كسى زنند كه در گفتار خود صواب و خطا را بياميزد ( مجمع الامثال ) .
( 5 ) - نام برج اول .
( 6 ) - آغلى است كه در آن گرگان و گوسفندان خرد است . براى جائى مثل زنند كه در آن ستمكاران و ناتوانانند و پناهى بدانجا نيست .
( مجمع الامثال ) .
( 7 ) - ج غنيمة .
( 8 ) - ج غنم ، گوسفند .
( 9 ) - با بانگ و آواز ( از ر ب ) ،
( 10 ) - ج نوار بفتح اول ، گاو ماده كه از كشن گريزد ( ر ب ) .
( 11 ) - روشنايى ، روشنى چشم .
( 12 ) - كوى ، محله .
( 13 ) - تنگ ستور ( ر ب ) .
( 14 ) - ميانهء سينه كه جاى تنگ بستن بود ( ر ب ) .
( 15 ) - ظاهرا وى همانست كه در حواشى و توضيحات مجمل التواريخ گلستانه ( ص 360 ) بنام ذو الفقار خان مشهور بديوانه ياد شده است .
( 16 ) - چنين است در نسخ و چنان كه معلوم است جملهاى از اين عبارت سقط شده .
( 17 ) - دو مثل است كه در پى يكديگر آورده وعر ، دشوار بود و قضّ سنگريزهء خرد است و قضيض سنگريزهء بزرگ و جاء بالقض و القضيص ، يعنى : آورد بزرگ و كوچك را ( از مجمع الامثال ) .