تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دره نادره ( تاريخ عصر نادرشاه ) ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
لولى [ 1 ] « 1 » مهر چون ريسمان‌بازى خطوط مدارات را به نهايت مىرسانيد ، از چنبر چرخ بدر مىرفت « 2 » ، و مشعبد نيرنگ ساز فجر چون از بساط حقه‌بازى سپهر مهره‌هاى سيمين نجوم را گم مىكرد از تف مهر آتش سوزان و مجمر فروزان از زير خرقه ظاهر مىنمود گاهى زر خورشيد را به شامى مغربى سپرده « 3 » از جيب مصرى افق بيرون مىآورد « 4 » و زمانى در چرخ و فلك سپهر گردان اطفال شوخ چشم اختران را بچرخ مىانداخت . در عشرتكدهء خاك نيز باد و زان آب بر آتش دلها ريخته ، و نسيم سحرگاهى رايحهء روح و ريحان بمشام اهل جهان آميخته . گل از انبساط در پيرهن نمىگنجيد و دهان غنچه از خنده بهم نمىآمد و چشم نرگس از شادى بخواب نمىرفت . گل مخملى در هر كل زمين فرش گشته و زنبق تردماغ نشسته . بنفشه از عشوه بساعد تكيه كرده و ياسمن يأس از دل‌برده . گل از ناز [ 2 ] بر نهالى خفته ، و سوسن به صد زبان افسانه گفته . غنچه گل گل مىشكفت و شبنم براى عقد « 5 » روى گل در « 6 » مىسفت . حسن يوسف « 7 » چون حسن يوسف عزيز و زلف عروسان « 8 » بسان زلف عروسان دلاويز . صنوبر دل از دست داده و درخت آزاد به بندگى
هامش
[ 1 ] - يو ، لولو ، و لؤلوى . [ 2 ] - چنين است در نسخ و مناسب گل ناز است . ( 1 ) - كولى و در اينجا مقصود بندباز است . ( 2 ) - بندبازان گاهى از روى ريسمان مىروند و در پايان بازى حلقه‌اى از ريسمان ساخته از آن مىگذرند ( كنوز ) : لولى با پسر خود ماجرا مىكرد كه تو هيچ كارى نمىكنى . . . چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن‌بازى تعلم كن . . . ( عبيد زاكانى رسالهء دلگشا ) و در اين جمله گردش آفتاب را در مدارات و غروب آن را به بندبازى و از چنبر خارج شدن تشبيه كرده . ( 3 ) - مقصود غروب است . ( 4 ) - طلوع آفتاب . ( 5 ) - رشتهء مرواريد ( ر ب ) . ( 6 ) - استعاره از قطره‌هاى شبنم . ( 7 ) - حاشيش گياهى است مايل به سفيدى بدمزه مايل به شيرينى حار و بسيار تند . . . سرخ‌كنندهء رنگ رخسار و مستعمل زنانست ( تحفه ) . ( 8 ) - زلايف الملوك ر ك ح 16 ص 91 .