بمحض ركضت « 1 » خيل ابلق سواران كمندافكن كه هريك « اشهر من فارس الابلق » « 2 » بودند خود را « به كوه مرجان » « 3 » كشيدند . الماس « 4 » پارههاى زمرّد پيكر دامن دامن مرجان « 5 » به دامن « كوه مرجان » برافشاندند ، و از لعلهاى پيكانى « 6 » ناوك ياقوت سيلانى « 7 » سيلان يافت ، و نرخ عقيق جگرى در عقيق « 8 » آن وادى ارزان شد . هر پياده ، سام سوارى را زبونتر از زال از اسب هستى پياده مىكرد ، و هر شيردلى شتردلى را كالجمل الانف « 9 » گرفته مىآورد . روميّه عاقبت تاب مضرب [ 1 ] « 10 » آتش مضرّت [ 2 ] يلان نياورده مضرب العنان « 11 » شدند و خطّهء تبريز مضرب « 12 » مضرب « 13 » عزّ و شأن گرديد و ايالت آنجا به بيستون خان كه از سلاطين افشار [ 3 ] بود تفويض يافت . پس بمدلول
هامش
[ 1 ] - ط ، مضراب
[ 2 ] - يو ، مضرب
[ 3 ] - ط ، افشاريه .
( 1 ) - جنبش ( ر ب ) .
( 2 ) - و من فرس الابلق نيز آمده است . ( ر ك مجمع الامثال ) .
( 3 ) - كوهى است در حوالى تبريز .
( 4 ) - شمشير ( برهان ) .
( 5 ) - مقصود خونست .
( 6 ) - مؤلف برهان ذيل پيكانى آرد : نوعى از لعل و فيروزه باشد . و در ذيل لعل پيكانى آرد : لعلى را گويند كه به اندام پيكان باشد . . .به خون ساده ماند اشك و خاك سوده دارد رخ * مگر رخ لعل پيكانست و اشكم لعل پيكانى( خاقانى عبد الرسولى ص 422 )درون پردهء گل غنچه بين كه مىسازد * ز بهر ديدهء خصم تو لعل پيكانى( حافظ )
( 7 ) - منسوب به سيلان .
( 8 ) - هر چه سيل بشكافد از زمين ( ر ب ) .
( 9 ) - مانند شتر مهاركردهء رام ( از ر ب ) .
( 10 ) - شمشير ( ر ب ) .
( 11 ) - در نسخ چنين است و مناسب بلكه اصح مضطربالعنانست ، گويند جاء مضطرب العنان ، يعنى آمد شكست خورده ( از ر ب )
( 12 ) - جاى زدن .
( 13 ) - خرگاه كلان ( ر ب ) .