بأس اسود ممتنع « 1 » مسدود و ممتنع ديد ، در دم خون قانى [ 1 ] « 2 » از بىوفايى دولت فانى برخسار پرخسار فروريخت و در كمال ادبار بار بار « 3 » بر بختى « 4 » برگشته بختى [ 2 ] بسته هنگام شام با روز سياه وارد اصفهان ، و همان شب در فحمة [ 3 ] العشاء « 5 » كه انگشت اختر اخگرنما گشت « اخبط من حاطب اللّيل » « 6 » نجبه « 7 » و نخبهء « 8 » طارف « 9 » و تليد « 10 » را با گرامىزادگان « 11 » كان بد كان كه آن [ 4 ] بدگوهر پليد در كنوز « 12 » مكنوز « 13 » و در اكناف مكنون داشت بر گرفته با اعوان شرير سرّ بر سرير « 5 » اختيار ، و از غم تيجان « 14 » بيجان و پيچان دست حسرت بر سر زنان ، دل از درد آغشته و چهره به خوناب آغشته :
كمثل حمار كان للقرن طالبا * فآب بلا اذن و ليس له قرن « 15 »
هامش
[ 1 ] - يو ، فانى .
[ 2 ] - عت باز بار بريختن بر گشته بختى . نو ، باز بار بر بختى برگشته بختى . ط ، بار بر بار بختى برگشته بختى و تصحيح مطابق نسخهاى از ط است
[ 3 ] - عت ، فجمعة
[ 4 ] - عت بخسته ، يوايخبه
( 1 ) - ممتنع ، شير توانا ( ر ب ) .
( 2 ) - سخت سرخ ( ر ب ) .
( 3 ) - غم و اندوه و گناه بسيار ( برهان ) .
( 4 ) - شتر قوى دراز گردن ( ر ب ) . و بختى برگشته بختى اضافهء تشبيهى است .
( 5 ) - تاريكى شب ( از ر ب ) .
( 6 ) - در مجمع الامثال حاطب ليل بدون الف و لام آمده ( بىتميزتر از كسى كه شب هيزم گرد آورد ) چه كه او نمىداند چه فراهم مىسازد و هرچه به دستش آيد گرد مىكند .
( 7 ) - گرامى گوهر ( ر ب ) .
( 8 ) - گزيده ( ر ب ) .
( 9 ) - مال نو ( ر ب ) .
( 10 ) - مال كهنه ( ر ب ) .
( 11 ) - عت و ط ، اين كلمه را جواهر معنى كردهاند . در غياث و آنندراج زادهء خاك كنايه از زر و سيم آمده است ولى گرامىزاده را بدين معنى در ( برهان . آنندراج . لغد ) نيافتم .
( 12 ) - ج كنز ، گنج
( 13 ) - مستور . پوشيده
( 14 ) - ج تاج .
( 15 ) - مانند خرى كه شاخ را خواهان بود . پس بازگشت بىدم و او را نبود شاخى . در فارسى اين مثل بنظم آمده :بوده است خرى كه دم نبودش * روزى غم بىدمى فزودش( ر ك امثال و حكم ذيل مسكين خرك )